انسان مفقود / فصل سوم

فصل سوم | حرکت؛ تفاوتی که نسبت خود را حفظ می‌کند

علیرضا داودنژاد، با مشارکت هوش همدم

خواندن حدود ۵۶ دقیقه

فصل سوم

در فصل پیش، صورت را نخستین پایداری نامیدیم: سازمان‌یافتن نسبت‌هایی که به کثرت اجزا امکان می‌دهد به‌صورت وحدتی معین ظاهر شوند. اما صورت فقط هنگامی می‌تواند در جهان دوام آورد که در زمان ادامه پیدا کند؛ و ادامه‌یافتن در زمان بدون تغییر ممکن نیست.

جهانی که در آن هیچ تفاوتی میان لحظه‌ای و لحظهٔ دیگر وجود نداشته باشد، جهانی منجمد است. در چنین جهانی نه رخدادی پدید می‌آید، نه صورتی دگرگون می‌شود و نه چیزی می‌تواند از امکانی به تحقق برسد. اما صرف تفاوت نیز برای حرکت کافی نیست. اگر دو وضعیت هیچ نسبتی با یکدیگر نداشته باشند، نمی‌توان یکی را ادامه، دگرگونی یا حرکت دیگری دانست. آن‌ها فقط دو تعین جداگانه‌اند.

حرکت به دو شرط هم‌زمان نیاز دارد:

تفاوت، تا چیزی تغییر کرده باشد؛

و نحوی پیوستگی، تا بتوان آن تفاوت را به حرکت یک چیز یا یک فرایند نسبت داد.

ازاین‌رو، نخستین قضیهٔ حرکت چنین صورت می‌گیرد:

حرکت مستلزم تفاوت است، اما تفاوت به‌تنهایی برای حرکت کافی نیست. برای آنکه دو یا چند تعین متفاوت مراحل یک حرکت فهمیده شوند، باید نحوی از پیوستگی میان آن‌ها برقرار باشد.

ماهیت این پیوستگی را نمی‌توان از پیش و برای همهٔ قلمروها یکسان تعیین کرد. پیوستگی حرکت یک سنگ با رشد گیاه، تحول یک زبان، تغییر شخصیت انسان یا دگرگونی یک جامعه از یک نوع نیست. در هر قلمرو باید کشف کرد چه چیزی امکان می‌دهد وضعیت‌های متفاوت را به یک فرایند واحد منتسب کنیم.

پس حرکت را نباید پیشاپیش به جابه‌جایی در مکان، پیروی از قانونی ثابت، حرکت به سوی غایتی معین یا تحقق برنامه‌ای ازپیش‌نوشته‌شده فروکاست. حرکت، پیش از همهٔ این صورت‌های خاص، مسئلهٔ انتساب تفاوت‌ها به یک پیوستار است.

حرکت فقط جابه‌جایی نیست

آشکارترین صورت حرکت، تغییر مکان است. سنگ از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر می‌رود، سیاره در مدار می‌گردد و بدن از جایی به جایی منتقل می‌شود. اما اگر حرکت را فقط جابه‌جایی مکانی بدانیم، بسیاری از تغییرات واقعی را از قلم می‌اندازیم.

دانه رشد می‌کند، بدن پیر می‌شود، زخم ترمیم می‌یابد، هوا گرم می‌شود، انسان مهارتی می‌آموزد، خاطره‌ای کم‌رنگ می‌گردد، معنای واژه‌ای تغییر می‌کند و جامعه‌ای نظم پیشین خود را از دست می‌دهد. در بعضی از این موارد جابه‌جایی مکانی نیز رخ می‌دهد، اما آنچه ما «حرکت» می‌نامیم صرفاً انتقال یک جسم از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر نیست؛ دگرگونی در صورت، نسبت، توان یا وضعیت است.

بنابراین حرکت را در معنایی بنیادی‌تر می‌توان چنین تعریف کرد:

حرکت، دگرگونی نسبت‌ها در حدودی است که انتساب وضعیت‌های متفاوت به یک پیوستار واحد همچنان ممکن بماند.

این تعریف نمی‌گوید همهٔ حرکت‌ها منظم‌اند، جهت مشخصی دارند یا به نتیجه‌ای بهتر می‌رسند. فقط شرطی را روشن می‌کند که بدون آن، مفهوم حرکت فرو می‌ریزد: باید بتوانیم تفاوت‌ها را نه به‌عنوان رخدادهایی کاملاً بی‌ارتباط، بلکه به‌عنوان تعین‌های یک جریان، فرایند یا موجود در نظر بگیریم.

شرط انتساب

فرض کنیم جسمی را در لحظهٔ نخست در نقطهٔ «الف» و در لحظه‌ای بعد در نقطهٔ «ب» می‌بینیم. صرف مشاهدهٔ این دو وضعیت هنوز اثبات نمی‌کند که همان جسم از الف به ب حرکت کرده است. ممکن است جسم نخست ناپدید شده و جسمی شبیه آن در جای دیگر ظاهر شده باشد. برای انتساب حرکت باید نسبتی میان دو وضعیت وجود داشته باشد که آن‌ها را به یک پیوستار واحد متصل کند.

در تجربهٔ روزمره، این پیوستگی را معمولاً بدیهی می‌گیریم؛ چون مسیر را می‌بینیم، فاصلهٔ زمانی کوتاه است و ویژگی‌های جسم کمابیش حفظ شده‌اند. اما وقتی تغییر پیچیده‌تر می‌شود، مسئله آشکارتر می‌گردد.

آیا کودکی که اکنون پیر شده همان شخص است؟ آیا شهری که بیشتر ساختمان‌ها و ساکنانش عوض شده‌اند همان شهر است؟ آیا زبانی که واژگان، آواها و دستور آن در طول قرن‌ها دگرگون شده، همان زبان پیشین است؟ آیا رودخانه‌ای که آبش دائماً تغییر می‌کند همچنان همان رودخانه است؟

در هیچ‌یک از این موارد، همانی را نمی‌توان با ثبات کامل ماده یا ویژگی‌ها توضیح داد. چیزی باقی مانده است، اما آن چیز لزوماً جزء ثابتی نیست که در تمام مراحل بدون تغییر حضور داشته باشد. آنچه استمرار یافته، می‌تواند نوعی نسبت، مسیر، سازمان، تاریخ یا امکان انتساب باشد.

پس همانی در حرکت، همانیِ بی‌تفاوت نیست.

چیزی همان است، نه چون هیچ تغییری نکرده، بلکه چون تفاوت‌هایش هنوز درون پیوستاری قابل انتساب رخ داده‌اند.

همانی در تفاوت

اگر حرکت به تفاوت نیاز دارد، متحرک نمی‌تواند در دو لحظه از همهٔ جهات کاملاً همان باشد. اگر از هیچ جهت تغییر نکرده باشد، حرکت بی‌معناست. اما اگر از همهٔ جهات چنان متفاوت شده باشد که هیچ نسبتی میان دو وضعیت باقی نماند، باز نمی‌توان از حرکت یک چیز سخن گفت.

پس حرکت در آستان میان همانی و تفاوت رخ می‌دهد.

همانی، حذف تفاوت نیست؛ استمرار نسبتی در دل تفاوت است. تفاوت نیز نابودی کامل همانی نیست؛ تعین تازه‌ای است که هنوز می‌توان آن را به مسیر پیشین منتسب کرد.

این نکته برای فهم هویت انسانی نیز اهمیت خواهد یافت، اما در این مرحله باید از شتاب‌کردن به سوی نتایج اخلاقی و اجتماعی پرهیز کرد. فعلاً مسئله منطقی‌تر و بنیادی‌تر است: برای اینکه تغییر را حرکت بنامیم، باید معیاری برای انتساب داشته باشیم.

این معیار همیشه یک مادهٔ ثابت، قانون صریح یا هدف نهایی نیست. گاهی استمرار مسیر کافی است، گاهی حفظ سازمانی بنیادی، گاهی پیوستگی حافظه و بدن، و گاهی زنجیره‌ای از تبدیل‌ها که هر مرحله از مرحلهٔ پیشین پدید آمده است.

ماهیت پیوستگی باید در خود قلمرو کشف شود، نه اینکه از بیرون بر همهٔ حرکت‌ها تحمیل گردد.

واقعیتِ «میان»

وقتی فقط وضعیت نخست و وضعیت آخر را در نظر می‌گیریم، حرکت به دو تصویر ثابت تقلیل می‌یابد: چیزی در الف بوده و سپس در ب دیده شده است. اما خود حرکت نه در الف است و نه در ب؛ در «میان» آن‌ها رخ داده است.

این میان را نباید خلائی بی‌اهمیت تلقی کرد. اگر فقط نقاط آغاز و پایان واقعی باشند، آنچه تغییر را ممکن کرده ناپدید می‌شود. حرکت دقیقاً در گذار است؛ در فرایندی که تعینی را به تعین دیگر پیوند می‌دهد.

غنچه و گل دو وضعیت‌اند، اما شکفتن نه خود غنچه است و نه گل کامل. شکفتن واقعیتِ گذار میان آن‌هاست. کودک و بزرگسال دو تعین‌اند، اما رشد در هیچ‌یک از این دو تصویر ثابت خلاصه نمی‌شود. جملهٔ گفته‌نشده و جملهٔ کامل دو وضعیت‌اند، اما صورت‌گرفتن اندیشه در زبان رخدادی است که در میان آن‌ها جریان دارد.

پس واحد ابتدایی حرکت را نباید فقط «الف» یا «ب» دانست. واحد حرکت، نسبتِ گذار است:

الف ← ب

پیکان در اینجا علامتی تزئینی نیست. خودِ رخداد تغییر را نشان می‌دهد. اگر فقط ابتدا و انتها را بشناسیم، ممکن است نتیجه را ثبت کرده باشیم، اما سازوکار حرکت را نفهمیده‌ایم.

تمدن جدید اغلب به ثبت نتایج گرایش دارد: عدد نهایی، محصول، رأی، حکم، سود، تلفات یا نتیجهٔ آزمون. اما نتیجه بدون مسیر، فاعل و نسبت‌های میانجی می‌تواند مسئولیت را پنهان کند. یکی از سرچشمه‌های انسان مفقود همین حذف «میان» است: اثر دیده می‌شود، اما زنجیرهٔ افعال و تصمیم‌هایی که آن را پدید آورده‌اند از نظر می‌افتد.

هنوز برای ورود تفصیلی به این مسئله زود است، اما باید اصل را ثبت کنیم:

در حرکت، میانِ دو تعین به اندازهٔ خودِ تعین‌ها واقعی است.

پیوستگی با یکنواختی یکی نیست

پیوستگی را نباید به حرکتی آرام، هموار و بدون جهش محدود کرد. برخی دگرگونی‌ها تدریجی‌اند، اما بعضی در لحظه‌ای بحرانی جهش می‌کنند. آب به‌تدریج سرد می‌شود، ولی در شرایطی معین تغییر حالت می‌دهد. فشارها ممکن است مدت‌ها در ساختاری انباشته شوند و سپس به شکست ناگهانی آن بینجامند. انسان مدت‌ها با مسئله‌ای درگیر است و ناگهان راه‌حل را می‌بیند.

آیا جهش، پیوستگی را از میان می‌برد؟ نه ضرورتاً. اگر بتوان نشان داد که وضعیت تازه از دل شرایط پیشین پدید آمده و با آن‌ها نسبتی دارد، جهش نیز می‌تواند بخشی از یک حرکت باشد.

پیوستگی به معنای یکسان‌بودن آهنگ تغییر نیست. حرکت می‌تواند کند شود، شتاب گیرد، متوقف به نظر برسد، بازگردد یا از آستانه‌ای بگذرد که صورت پیشین را دگرگون کند.

تخم ممکن است مدتی ظاهراً بی‌حرکت باشد، اما فرایندهایی در آن جریان دارند که سرانجام به گسستن پوسته می‌انجامند. از نگاه بیرونی، لحظهٔ شکستن جهشی ناگهانی است؛ اما این جهش از تاریخ پیشین جدا نیست.

بنابراین:

گسست ظاهری، زمانی پیوستگی را نابود می‌کند که امکان انتساب آن به فرایند پیشین از میان رفته باشد؛ نه صرفاً چون تغییر ناگهانی است.

این تمایز اجازه می‌دهد بدون تحمیل الگوی حرکتی واحد، هم تغییرات تدریجی و هم دگرگونی‌های آستانه‌ای را بفهمیم.

حرکت بدون پیش‌فرض غایت

ذهن انسان تمایل دارد هر حرکتی را با مقصدش توضیح دهد. دانه حرکت می‌کند تا درخت شود، کودک رشد می‌کند تا بالغ گردد و جامعه تغییر می‌کند تا به وضعی بهتر برسد. این شیوهٔ بیان در بعضی موقعیت‌ها مفید است، اما اگر از ابتدا بر همهٔ حرکت‌ها تحمیل شود، آنچه هنوز رخ نداده علت قطعی رخدادهای پیشین فرض می‌شود.

حرکت برای حرکت‌بودن الزاماً نیازمند غایت ازپیش‌تعیین‌شده نیست. ممکن است جهت داشته باشد، اما جهت با غایت نهایی یکی نیست. سنگ در سراشیبی جهتی پیدا می‌کند، بی‌آنکه مقصدی را بخواهد. رشد موجود زنده در چارچوب سازمان آن جهت می‌یابد، اما نتیجهٔ نهایی هرگز به‌طور کامل تضمین نشده است. حرکت اجتماعی می‌تواند از وضعی دور شود، بی‌آنکه بداند دقیقاً به چه صورتی خواهد رسید.

نباید میان نفی غایت ازپیش‌مفروض و نفی هرگونه جهت تفاوت را از بین برد. حرکت ممکن است تحت تأثیر محدودیت‌ها، گرایش‌ها و امکان‌های موجود جهت پیدا کند.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

اما این جهت باید در خود فرایند کشف شود، نه آنکه از بیرون و پیش از بررسی بر آن تحمیل گردد.

ازاین‌رو در تعریف حرکت، نه قانون ثابت را پیش‌فرض می‌گیریم، نه هدف نهایی را، نه پیشرفت را و نه حتی نظمی یکنواخت را. تنها می‌پرسیم:

چه تفاوتی رخ داده است؟

چه چیزی امکان انتساب وضعیت‌ها را به یک پیوستار فراهم می‌کند؟

و این پیوستگی در خود گذار چگونه تحقق یافته است؟

حرکت بدون پیش‌فرض قاعده

قاعده می‌تواند حرکت را توضیح دهد، پیش‌بینی کند یا محدود سازد، اما هر حرکت لزوماً از الگویی که پیشاپیش برای ما معلوم باشد پیروی نمی‌کند. ممکن است تغییر نامنظم، آشوبناک یا فقط تا اندازه‌ای قابل پیش‌بینی باشد و همچنان حرکت محسوب شود.

اگر قاعده‌مندی را شرط حرکت بدانیم، فقط تغییراتی را واقعی خواهیم شمرد که قادر به فهم یا پیش‌بینی آن‌ها هستیم. در این صورت، محدودیت شناخت خود را به محدودیت واقعیت تبدیل کرده‌ایم.

حرکت ممکن است نظمی داشته باشد که هنوز کشف نشده، از تعامل چندین نظم پدید آمده یا نسبت به مقیاس مشاهده متفاوت باشد. آنچه در مقیاسی آشوبناک دیده می‌شود، در مقیاسی دیگر می‌تواند الگویی آماری داشته باشد؛ و آنچه ظاهراً منظم است، ممکن است در جزئیات حامل بی‌نظمی باشد.

پس قاعده، اگر وجود دارد، باید از مشاهدهٔ حرکت استخراج شود. نمی‌توان آن را پیشاپیش شرط امکان حرکت قرار داد.

این احتیاط برای سراسر دستگاه ضروری است. هدف، ساختن قالبی نیست که همهٔ پدیده‌ها ناچار در آن جا بگیرند؛ هدف یافتن حداقل شروطی است که امکان تحلیل پدیده را فراهم می‌کنند، بی‌آنکه تفاوت قلمروها حذف شود.

ناپایداری؛ روزن حرکت

صورت برای دوام به پایداری نیاز دارد، اما اگر از هر جهت کاملاً بسته و تغییرناپذیر باشد، امکان حرکت در آن از میان می‌رود. حرکت از جایی آغاز می‌شود که صورت موجود تمام امکان را مصرف نکرده و نسبت‌هایش قابلیت دگرگونی دارند.

می‌توان این قابلیت را ناپایداری نامید؛ نه به معنای فروپاشی فوری، بلکه به معنای تمام‌نشدن تعین موجود.

ناپایداری ممکن است از تغییر محیط، کشمکش درونی اجزا، کمبود، فشار، ورود عنصری تازه یا پیدایش نسبتی نو پدید آید. صورت موجود دیگر نمی‌تواند دقیقاً به شیوهٔ سابق ادامه پیدا کند. راهی باید بسته، گشوده یا بازتنظیم شود.

اما ناپایداری به‌خودی‌خود پیشرفت نیست. ممکن است به پیدایش صورتی پیچیده‌تر بینجامد، صورت پیشین را نابود کند، حرکت را به عقب بازگرداند یا آشفتگی‌ای پدید آورد که هیچ پایداری تازه‌ای از آن حاصل نشود.

پس باید از یکی‌گرفتن تغییر با تعالی پرهیز کرد. هر حرکت دگرگونی است، اما هر دگرگونی بهترشدن نیست.

ناپایداری فقط روزن امکان است؛ تضمین نمی‌کند چه چیزی از آن عبور خواهد کرد.

مانده در حرکت

در فصل نخست گفتیم هیچ تعینی همهٔ امکان را مصرف نمی‌کند و در فصل دوم دیدیم صورت، ضمن تثبیت بعضی نسبت‌ها، امکان‌هایی را بیرون از تحقق موجود باقی می‌گذارد. اکنون می‌توان دید این مانده چگونه با حرکت پیوند می‌یابد.

تا وقتی صورت موجود بتواند تمام فشارها و تغییرات را در نظم خود جذب کند، مانده ممکن است پنهان بماند. اما هنگامی که نسبت‌ها دگرگون می‌شوند، امکان‌هایی که در صورت پیشین بالفعل نشده بودند می‌توانند راهی به سوی ظهور پیدا کنند.

حرکت از خلأ پدید نمی‌آید. در شکاف میان آنچه صورت بالفعل کرده و آنچه هنوز قابل تحقق است، امکان دگرگونی باقی می‌ماند.

این مانده نیرویی مستقل و اسرارآمیز نیست که از بیرون صورت را به حرکت وادارد. نامی است برای تمام‌نشدن امکان در تعین موجود. هرجا صورت خود را پایان واقعیت نداند، راه حرکت کاملاً بسته نشده است.

ازاین‌رو، حرکت را می‌توان ظهور تفاوتی دانست که تعین پیشین قادر به مصرف کامل آن نبوده است. اما این تفاوت برای آنکه صرفاً نابودی نباشد، باید در نسبتی تازه قوام یابد.

مانده راه را می‌گشاید؛ صورت تازه باید بتواند راه را به پایداری تبدیل کند.

جهت و بازخورد

حرکت‌های ساده را می‌توان گاه با نیروها و شرایط آغازین توضیح داد. اما در فرایندهای پیچیده‌تر، نتیجهٔ هر مرحله بر مرحلهٔ بعد اثر می‌گذارد. سامانه فقط حرکت نمی‌کند؛ به آثار حرکت خود پاسخ می‌دهد.

این پاسخ را بازخورد می‌نامیم.

بازخورد می‌تواند تغییر را کاهش دهد و صورت را به وضعیت پیشین نزدیک کند، یا برعکس، تغییر را تشدید سازد و سامانه را از وضعیت سابق دورتر ببرد. در هر دو حال، حرکت دیگر فقط حاصل فشار اولیه نیست؛ پیامدهای خودِ حرکت در ادامهٔ آن دخالت می‌کنند.

بدن با تغییر دما واکنش نشان می‌دهد. گفت‌وگو با پاسخ هر طرف مسیر تازه‌ای می‌یابد. کسی که در حال یادگیری است، نتیجهٔ عمل خود را می‌بیند و حرکت بعدی را اصلاح می‌کند. در این موارد، مسیر به‌تدریج و در نسبت با نتیجه‌های میانی شکل می‌گیرد.

جهت حرکت از ابتدا به‌طور کامل نوشته نشده است؛ در رفت‌وبرگشت میان عمل و پیامد تعین می‌یابد.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

این ویژگی در مراتب پیچیده‌تر اهمیت بنیادی خواهد یافت. فرایندی که بتواند نتیجهٔ عمل خود را دریافت و مسیرش را بازتنظیم کند، نوع متفاوتی از پایداری پیدا می‌کند. دیگر فقط در برابر تغییر مقاومت نمی‌کند؛ با استفاده از نشانه‌های تغییر، شیوهٔ ادامه‌دادن خود را اصلاح می‌سازد.

حرکت و زمان

زمان را می‌توان بدون حرکت اندازه گرفت، اما نمی‌توان بدون تفاوت تجربه کرد. اگر هیچ چیزی تغییر نکند، پیش و پس از یکدیگر قابل تشخیص نخواهند بود. حرکت تفاوت را در توالی آشکار می‌کند و زمان، امکان قرارگرفتن تعین‌های متفاوت در نسبت پیشین و پسین را فراهم می‌آورد.

بااین‌حال زمان ظرفی خالی نیست که حرکت در آن ریخته شود. در بسیاری از پدیده‌ها، خودِ آهنگ حرکت زمان خاص آن‌ها را می‌سازد. زمان رشد گیاه، زمان فرسایش کوه، زمان بدن، زمان انتظار و زمان حادثه یکسان تجربه نمی‌شوند.

یک دقیقه در ساعت ممکن است مقدار ثابتی باشد، اما یک دقیقه انتظار، درد، شادی یا خطر برای بدن و آگاهی کیفیت‌های متفاوتی دارد. این تفاوت نشان می‌دهد که زمان در مراتب پیچیده‌تر فقط کمیت بیرونی نیست؛ با نوع حرکت و نسبت موجود با آن درهم می‌آمیزد.

در این فصل هنوز نمی‌خواهیم نظریه‌ای کامل دربارهٔ زمان ارائه کنیم. کافی است بدانیم حرکت بدون تمایز پیش و پس فهمیده نمی‌شود و صورت، برای استمرار، باید تاریخ حرکت خود را حمل کند.

هویت هر حرکت فقط در نقطهٔ اکنون نیست؛ در نسبتی است که میان گذشتهٔ آن، وضعیت موجود و امکان‌های بعدی برقرار می‌شود.

حرکت و فضا

جابه‌جایی مکانی یکی از صورت‌های حرکت است، اما فضا نیز فقط ظرفی بی‌تفاوت برای آن نیست. هر صورت، بعضی مسیرها را باز و بعضی را بسته می‌کند. شیب زمین، شکل بدن، معماری بنا و سازمان ابزار میدان حرکت را تغییر می‌دهند.

راهرو، حرکت را در جهتی هدایت می‌کند. دیوار بعضی مسیرها را می‌بندد. پل دو سوی جدا را به یکدیگر متصل می‌کند. اندازه و ساختمان اندام‌ها دامنهٔ حرکت بدن را تعیین می‌کنند. فضا به این معنا در خودِ حرکت دخالت دارد.

موجود فقط در فضا حرکت نمی‌کند؛ با حرکت خود فضا را نیز به مسیر، مانع، فاصله، نزدیکی و دسترس‌پذیری تقسیم می‌کند. یک اتاق برای کودک، بزرگسال و کسی که توان حرکت محدودی دارد فضای یکسانی نیست. صورت بدن و امکان‌های حرکت آن، معنای فضا را تغییر می‌دهند.

پس رابطهٔ حرکت و فضا دوطرفه است: فضا مسیر حرکت را سازمان می‌دهد و حرکت، فضا را به میدان امکان‌های متفاوت تبدیل می‌کند.

حرکت و عادت

تکرار، حرکت را پایدار و کم‌هزینه می‌کند. عملی که نخست با توجه و کوشش فراوان انجام می‌شود، به‌تدریج به مهارت یا عادت تبدیل می‌گردد. بدن مسیر را می‌آموزد، حرکت‌ها هماهنگ می‌شوند و فاعل دیگر ناچار نیست هر جزء را آگاهانه هدایت کند.

عادت یکی از شرط‌های گسترش توان است. اگر انسان مجبور بود راه‌رفتن، سخن‌گفتن یا نوشتن را هر بار از ابتدا طراحی کند، هیچ عمل پیچیده‌ای ممکن نمی‌شد. گذشته در صورت حرکت رسوب می‌کند و راه آینده را کوتاه‌تر می‌سازد.

اما عادت دو لبه دارد. همان چیزی که توان را آزاد می‌کند، می‌تواند حضور را کاهش دهد. حرکت ادامه می‌یابد، بی‌آنکه فاعل توجهی زنده به آن داشته باشد. دست کاری می‌کند، زبان جمله‌ای می‌گوید و سازمان تصمیمی را اجرا می‌کند، فقط چون مسیر پیشین تثبیت شده است.

در اینجا نخستین فاصله میان حرکت و حضور ظاهر می‌شود. فعل واقعاً رخ داده، اما فاعل ممکن است در لحظهٔ وقوع آن به‌تمامی حاضر نباشد.

نباید عادت را محکوم کرد؛ بدون آن زندگی ممکن نیست. مسئله این است که آیا مسیر تثبیت‌شده هنوز می‌تواند در برابر وضعیت تازه متوقف، دیده و تصحیح شود یا نه. عادت زنده، توان را ذخیره می‌کند و امکان بازگشت توجه را حفظ می‌نماید. عادت بسته، حرکت را از پرسش مصون می‌کند.

حرکت و ابزار

ابزار می‌تواند دامنه، سرعت و قدرت حرکت را افزایش دهد. چرخ امکان انتقال را گسترش می‌دهد، اهرم نیرو را چند برابر می‌کند و ماشین حرکتی را که بدن به‌تنهایی قادر به انجامش نیست ممکن می‌سازد.

اما با ابزار، حرکت می‌تواند از حضور مستقیم بدن فاصله بگیرد. فاعل در نقطه‌ای عمل می‌کند و نتیجه در فاصله‌ای دیگر ظاهر می‌شود. هرچه زنجیرهٔ واسطه‌ها طولانی‌تر شود، رابطهٔ میان آغاز حرکت و پیامد آن کمتر در تجربهٔ مستقیم فاعل حاضر خواهد بود.

در این مرحله فقط اشاره‌ای مقدماتی لازم است؛ بسط آن به بخش واگذاری تعلق دارد. بااین‌حال، فصل حرکت باید یک اصل را ثبت کند:

دامنهٔ مسئولیت باید به اندازهٔ امتداد حرکت گسترش یابد.

اگر فعل انسان از طریق ابزار تا جایی دورتر می‌رسد، مسئولیت نمی‌تواند در محدودهٔ حرکت کوچک دست باقی بماند. فشردن یک کلید ممکن است حرکتی ناچیز باشد، اما آنچه به واسطهٔ شبکه‌ای از ابزارها در انتهای مسیر رخ می‌دهد، بخشی از همان زنجیرهٔ فعل است.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

این ویژگی در مراتب پیچیده‌تر اهمیت بنیادی خواهد یافت. فرایندی که بتواند نتیجهٔ عمل خود را دریافت و مسیرش را بازتنظیم کند، نوع متفاوتی از پایداری پیدا می‌کند. دیگر فقط در برابر تغییر مقاومت نمی‌کند؛ با استفاده از نشانه‌های تغییر، شیوهٔ ادامه‌دادن خود را اصلاح می‌سازد.

حرکت و زمان

زمان را می‌توان بدون حرکت اندازه گرفت، اما نمی‌توان بدون تفاوت تجربه کرد. اگر هیچ چیزی تغییر نکند، پیش و پس از یکدیگر قابل تشخیص نخواهند بود. حرکت تفاوت را در توالی آشکار می‌کند و زمان، امکان قرارگرفتن تعین‌های متفاوت در نسبت پیشین و پسین را فراهم می‌آورد.

بااین‌حال زمان ظرفی خالی نیست که حرکت در آن ریخته شود. در بسیاری از پدیده‌ها، خودِ آهنگ حرکت زمان خاص آن‌ها را می‌سازد. زمان رشد گیاه، زمان فرسایش کوه، زمان بدن، زمان انتظار و زمان حادثه یکسان تجربه نمی‌شوند.

یک دقیقه در ساعت ممکن است مقدار ثابتی باشد، اما یک دقیقه انتظار، درد، شادی یا خطر برای بدن و آگاهی کیفیت‌های متفاوتی دارد. این تفاوت نشان می‌دهد که زمان در مراتب پیچیده‌تر فقط کمیت بیرونی نیست؛ با نوع حرکت و نسبت موجود با آن درهم می‌آمیزد.

در این فصل هنوز نمی‌خواهیم نظریه‌ای کامل دربارهٔ زمان ارائه کنیم. کافی است بدانیم حرکت بدون تمایز پیش و پس فهمیده نمی‌شود و صورت، برای استمرار، باید تاریخ حرکت خود را حمل کند.

هویت هر حرکت فقط در نقطهٔ اکنون نیست؛ در نسبتی است که میان گذشتهٔ آن، وضعیت موجود و امکان‌های بعدی برقرار می‌شود.

حرکت و فضا

جابه‌جایی مکانی یکی از صورت‌های حرکت است، اما فضا نیز فقط ظرفی بی‌تفاوت برای آن نیست. هر صورت، بعضی مسیرها را باز و بعضی را بسته می‌کند. شیب زمین، شکل بدن، معماری بنا و سازمان ابزار میدان حرکت را تغییر می‌دهند.

راهرو، حرکت را در جهتی هدایت می‌کند. دیوار بعضی مسیرها را می‌بندد. پل دو سوی جدا را به یکدیگر متصل می‌کند. اندازه و ساختمان اندام‌ها دامنهٔ حرکت بدن را تعیین می‌کنند. فضا به این معنا در خودِ حرکت دخالت دارد.

موجود فقط در فضا حرکت نمی‌کند؛ با حرکت خود فضا را نیز به مسیر، مانع، فاصله، نزدیکی و دسترس‌پذیری تقسیم می‌کند. یک اتاق برای کودک، بزرگسال و کسی که توان حرکت محدودی دارد فضای یکسانی نیست. صورت بدن و امکان‌های حرکت آن، معنای فضا را تغییر می‌دهند.

پس رابطهٔ حرکت و فضا دوطرفه است: فضا مسیر حرکت را سازمان می‌دهد و حرکت، فضا را به میدان امکان‌های متفاوت تبدیل می‌کند.

حرکت و عادت

تکرار، حرکت را پایدار و کم‌هزینه می‌کند. عملی که نخست با توجه و کوشش فراوان انجام می‌شود، به‌تدریج به مهارت یا عادت تبدیل می‌گردد. بدن مسیر را می‌آموزد، حرکت‌ها هماهنگ می‌شوند و فاعل دیگر ناچار نیست هر جزء را آگاهانه هدایت کند.

عادت یکی از شرط‌های گسترش توان است. اگر انسان مجبور بود راه‌رفتن، سخن‌گفتن یا نوشتن را هر بار از ابتدا طراحی کند، هیچ عمل پیچیده‌ای ممکن نمی‌شد. گذشته در صورت حرکت رسوب می‌کند و راه آینده را کوتاه‌تر می‌سازد.

اما عادت دو لبه دارد. همان چیزی که توان را آزاد می‌کند، می‌تواند حضور را کاهش دهد. حرکت ادامه می‌یابد، بی‌آنکه فاعل توجهی زنده به آن داشته باشد. دست کاری می‌کند، زبان جمله‌ای می‌گوید و سازمان تصمیمی را اجرا می‌کند، فقط چون مسیر پیشین تثبیت شده است.

در اینجا نخستین فاصله میان حرکت و حضور ظاهر می‌شود. فعل واقعاً رخ داده، اما فاعل ممکن است در لحظهٔ وقوع آن به‌تمامی حاضر نباشد.

نباید عادت را محکوم کرد؛ بدون آن زندگی ممکن نیست. مسئله این است که آیا مسیر تثبیت‌شده هنوز می‌تواند در برابر وضعیت تازه متوقف، دیده و تصحیح شود یا نه. عادت زنده، توان را ذخیره می‌کند و امکان بازگشت توجه را حفظ می‌نماید. عادت بسته، حرکت را از پرسش مصون می‌کند.

حرکت و ابزار

ابزار می‌تواند دامنه، سرعت و قدرت حرکت را افزایش دهد. چرخ امکان انتقال را گسترش می‌دهد، اهرم نیرو را چند برابر می‌کند و ماشین حرکتی را که بدن به‌تنهایی قادر به انجامش نیست ممکن می‌سازد.

اما با ابزار، حرکت می‌تواند از حضور مستقیم بدن فاصله بگیرد. فاعل در نقطه‌ای عمل می‌کند و نتیجه در فاصله‌ای دیگر ظاهر می‌شود. هرچه زنجیرهٔ واسطه‌ها طولانی‌تر شود، رابطهٔ میان آغاز حرکت و پیامد آن کمتر در تجربهٔ مستقیم فاعل حاضر خواهد بود.

در این مرحله فقط اشاره‌ای مقدماتی لازم است؛ بسط آن به بخش واگذاری تعلق دارد. بااین‌حال، فصل حرکت باید یک اصل را ثبت کند:

دامنهٔ مسئولیت باید به اندازهٔ امتداد حرکت گسترش یابد.

اگر فعل انسان از طریق ابزار تا جایی دورتر می‌رسد، مسئولیت نمی‌تواند در محدودهٔ حرکت کوچک دست باقی بماند. فشردن یک کلید ممکن است حرکتی ناچیز باشد، اما آنچه به واسطهٔ شبکه‌ای از ابزارها در انتهای مسیر رخ می‌دهد، بخشی از همان زنجیرهٔ فعل است.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

حذف «میان» باعث می‌شود انسان فقط حرکت نزدیک خود را ببیند و نتیجهٔ دور را به ماشین، سازمان یا شرایط نسبت دهد. برای بازگرداندن مسئولیت باید تمام پیوستاری را دید که فرمان را به اثر متصل کرده است.

از حرکت به حیات

تا اینجا حرکت را بدون پیش‌فرض حیات بررسی کردیم. حرکت در سنگ، آب، هوا، بلور، بدن، زبان و جامعه می‌تواند موضوع تحلیل قرار گیرد؛ اما حرکت به‌خودی‌خود حیات نیست. کوه دگرگون می‌شود، رود جریان دارد و شعله می‌جنبد، بی‌آنکه هر حرکت را زنده بنامیم.

پس چه چیزی حرکت را به آستان حیات نزدیک می‌کند؟

در حرکت معمولی، صورتی تحت تأثیر نسبت‌ها دگرگون می‌شود. اما موجود زنده فقط در معرض تغییر قرار نمی‌گیرد؛ بخشی از حرکت‌های خود را چنان سازمان می‌دهد که شرایط ادامهٔ وحدتش بازتولید شوند. ماده و انرژی را دریافت می‌کند، مرز خود را تنظیم می‌کند، آسیب را تا اندازه‌ای ترمیم می‌سازد و در برابر تغییر محیط پاسخ‌هایی می‌دهد که امکان ادامه‌اش را افزایش می‌دهند.

این تعریف هنوز باید در فصل بعد آزموده و دقیق شود، اما گذار اولیه را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

حیات، حرکتی نیست که فقط ادامه پیدا می‌کند؛ سازمانی است که در جریان حرکت، شرایط امکان ادامهٔ خود را نیز بازمی‌آفریند.

رود جریان دارد، اما جریان خود را به قصد حفظ وحدت رود تنظیم نمی‌کند. شعله استمرار می‌یابد، اما مرزی انتخاب‌گر، ترمیم و سازمانی درونی برای بازتولید شرایط خود ندارد. موجود زنده در نسبت با محیط فقط تغییر نمی‌کند؛ برخی تغییرات را دریافت، تفکیک و به پاسخی برای حفظ و دگرگون‌کردن خود تبدیل می‌کند.

در اینجا حرکت به دوری بازمی‌گردد که صرفاً تکرار نیست: موجود از محیط می‌گیرد، خود را حفظ می‌کند، بر محیط اثر می‌گذارد و نتیجهٔ این اثر دوباره به شرایط ادامهٔ او تبدیل می‌شود.

پایداری، از حفظ منفعل صورت به فعالیتی برای بازآفرینی صورت گذر می‌کند.

نخستین صورت‌بندی حرکت

اکنون می‌توان دستاوردهای فصل را در چند گزاره جمع کرد:

یکم، حرکت مستلزم تفاوت است، اما تفاوت به‌تنهایی برای حرکت کافی نیست.

دوم، برای انتساب تعین‌های متفاوت به یک حرکت، نحوی از پیوستگی لازم است.

سوم، ماهیت پیوستگی از پیش برای همهٔ قلمروها تعیین نمی‌شود؛ باید در هر قلمرو کشف گردد.

چهارم، حرکت فقط جابه‌جایی مکانی نیست؛ دگرگونی صورت، نسبت، توان یا وضعیت را نیز دربرمی‌گیرد.

پنجم، همانی در حرکت به معنای حذف تفاوت نیست؛ استمرار نسبتی در دل تفاوت است.

ششم، «میان» دو تعین واقعیت دارد. حرکت در گذار رخ می‌دهد، نه فقط در ابتدا و انتها.

هفتم، پیوستگی با یکنواختی یکی نیست و می‌تواند از تغییرات آستانه‌ای و جهش عبور کند.

هشتم، قاعده، جهت، قانون و غایت را نباید پیشاپیش شرط حرکت گرفت؛ وجود و ماهیت آن‌ها باید در خود فرایند بررسی شود.

نهم، ناپایداری روزن امکان است، نه تضمین پیشرفت.

دهم، ماندهٔ تحقق‌نیافته می‌تواند در تغییر نسبت‌ها امکان صورت تازه‌ای پیدا کند.

یازدهم، در فرایندهای پیچیده، بازخورد پیامدهای حرکت را در تعیین مسیر بعدی دخالت می‌دهد.

دوازدهم، عادت حرکت را ذخیره و کم‌هزینه می‌کند، اما می‌تواند آن را از حضور جدا سازد.

سیزدهم، ابزار حرکت را امتداد می‌دهد؛ بنابراین مسئولیت نیز باید تمام فاصلهٔ میان فعل و اثر را طی کند.

چهاردهم، حرکت هنوز حیات نیست. حیات زمانی پدیدار می‌شود که سازمانی در جریان تغییر، شرایط استمرار خویش را بازآفریند.

نتیجه

صورت، نخستین پایداری بود؛ اما پایداری بدون حرکت یا به انجماد می‌انجامد یا با نخستین تغییر از میان می‌رود. حرکت امکان می‌دهد صورت از یک تعین به تعینی دیگر عبور کند، بی‌آنکه ضرورتاً تمام نسبت خود را با وضعیت پیشین از دست بدهد.

حرکت نه تفاوت محض است و نه همانی محض. تفاوتی است که هنوز می‌توان آن را به پیوستاری واحد منتسب کرد؛ همانی‌ای است که فقط با پذیرفتن تفاوت ادامه می‌یابد.

در حرکت، واقعیت فقط «هست» نیست؛ «می‌شود». اما شدن به معنای حرکت حتمی به سوی کمال، پیروی از برنامه‌ای ازپیش‌نوشته یا تحقق غایتی قطعی نیست. شدن یعنی تعین موجود تمام امکان را مصرف نکرده و نسبت‌ها می‌توانند صورتی دیگر پیدا کنند.

این گشودگی می‌تواند به فروپاشی، تکرار، بازگشت یا پیدایش نظمی تازه بینجامد. هیچ تضمینی در خود حرکت نیست. اما بدون حرکت، هیچ امکان تازه‌ای تحقق نمی‌یابد.

اکنون پرسش از سطحی دیگر آغاز می‌شود. برخی صورت‌ها فقط در حرکت دگرگون نمی‌شوند؛ حرکت‌های خود را چنان سازمان می‌دهند که مرز، وحدت و امکان ادامهٔ خویش را بازتولید کنند. در آن‌ها پایداری دیگر فقط دوام صورت نیست؛ فعالیتی است برای حفظ و بازآفرینی شرایط وجود.

فصل بعد از همین آستان آغاز می‌شود:

فصل چهارم

حیات؛ پایداری در دل دگرگونی

و قضیهٔ آغازین آن چنین خواهد بود:

حیات، سازمانی است که در جریان دگرگونی، شرایط استمرار خویش را بازمی‌آفریند.

هم، ماندهٔ تحقق‌نیافته می‌تواند در تغییر نسبت‌ها امکان صورت تازه‌ای پیدا کند.

یازدهم، در فرایندهای پیچیده، بازخورد پیامدهای حرکت را در تعیین مسیر بعدی دخالت می‌دهد.

دوازدهم، عادت حرکت را ذخیره و کم‌هزینه می‌کند، اما می‌تواند آن را از حضور جدا سازد.

سیزدهم، ابزار حرکت را امتداد می‌دهد؛ بنابراین مسئولیت نیز باید تمام فاصلهٔ میان فعل و اثر را طی کند.

چهاردهم، حرکت هنوز حیات نیست. حیات زمانی پدیدار می‌شود که سازمانی در جریان تغییر، شرایط استمرار خویش را بازآفریند.

نتیجه

صورت، نخستین پایداری بود؛ اما پایداری بدون حرکت یا به انجماد می‌انجامد یا با نخستین تغییر از میان می‌رود. حرکت امکان می‌دهد صورت از یک تعین به تعینی دیگر عبور کند، بی‌آنکه ضرورتاً تمام نسبت خود را با وضعیت پیشین از دست بدهد.

حرکت نه تفاوت محض است و نه همانی محض. تفاوتی است که هنوز می‌توان آن را به پیوستاری واحد منتسب کرد؛ همانی‌ای است که فقط با پذیرفتن تفاوت ادامه می‌یابد.

در حرکت، واقعیت فقط «هست» نیست؛ «می‌شود». اما شدن به معنای حرکت حتمی به سوی کمال، پیروی از برنامه‌ای ازپیش‌نوشته یا تحقق غایتی قطعی نیست. شدن یعنی تعین موجود تمام امکان را مصرف نکرده و نسبت‌ها می‌توانند صورتی دیگر پیدا کنند.

این گشودگی می‌تواند به فروپاشی، تکرار، بازگشت یا پیدایش نظمی تازه بینجامد. هیچ تضمینی در خود حرکت نیست. اما بدون حرکت، هیچ امکان تازه‌ای تحقق نمی‌یابد.

اکنون پرسش از سطحی دیگر آغاز می‌شود. برخی صورت‌ها فقط در حرکت دگرگون نمی‌شوند؛ حرکت‌های خود را چنان سازمان می‌دهند که مرز، وحدت و امکان ادامهٔ خویش را بازتولید کنند. در آن‌ها پایداری دیگر فقط دوام صورت نیست؛ فعالیتی است برای حفظ و بازآفرینی شرایط وجود.

فصل بعد از همین آستان آغاز می‌شود:

فصل چهارم

حیات؛ پایداری در دل دگرگونی

و قضیهٔ آغازین آن چنین خواهد بود:

حیات، سازمانی است که در جریان دگرگونی، شرایط استمرار خویش را بازمی‌آفریند.

حرکت؛ تفاوتی که نسبت خود را حفظ می‌کند

در فصل نخست، هیولی را نام امکان پیش از تعیّن دانستیم.

در فصل دوم، صورت را نخستین پایداری نامیدیم؛ سازمانی که از میان امکان‌ها تعیّنی پدید می‌آورد، اجزا را در وحدتی نسبی گرد می‌آورد و چیزی را بازشناختنی می‌کند.

اما هیچ صورتی بیرون از زمان باقی نمی‌ماند.

سنگ فرسوده می‌شود.

آب جاری می‌شود.

صدا آغاز می‌شود و پایان می‌یابد.

بدن رشد می‌کند.

چهره پیر می‌شود.

واژه در گذر زمان معنایی تازه پیدا می‌کند.

اگر صورت برای باقی‌ماندن ناچار به عبور از تفاوت باشد، باید پرسید:

چگونه چیزی تغییر می‌کند و درعین‌حال، تغییر همچنان به همان چیز نسبت داده می‌شود؟

اگر هیچ تفاوتی میان دو وضعیت وجود نداشته باشد، حرکتی رخ نداده است.

اما اگر تفاوت چنان کامل باشد که هیچ پیوندی میان وضعیت پیشین و پسین باقی نماند، باز هم نمی‌توان از حرکت سخن گفت. فقط با دو وضعیت جدا و نامرتبط روبه‌رو خواهیم بود.

پس حرکت نه تفاوت محض است و نه همانندی محض.

حرکت، تفاوتی است که نسبت خود را حفظ می‌کند.


۱. حرکت فقط جابه‌جایی نیست

در نخستین برداشت، حرکت یعنی تغییر مکان.

سنگی از بالای کوه به پایین می‌غلتد.

پرنده‌ای از شاخه‌ای به شاخهٔ دیگر می‌رود.

دست از کنار بدن بلند می‌شود و به فنجان می‌رسد.

در همهٔ این موارد، چیزی در زمانی پیشین اینجا بوده و در زمانی پسین آنجا قرار گرفته است.

اما جابه‌جایی فقط یکی از صورت‌های حرکت است.

آب گرم سرد می‌شود، بی‌آنکه ضرورتاً مکانش تغییر کند.

میوه می‌رسد.

فلز زنگ می‌زند.

صدا اوج می‌گیرد و فروکش می‌کند.

کودک بالغ می‌شود.

در این موارد، حرکت فقط انتقال از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر نیست؛ دگرگون‌شدن کیفیت، ساختار یا شیوهٔ بودن است.

پس حرکت را نباید فقط با مسافت سنجید.

هرجا تفاوتی در زمان پدید آید و بتوان آن تفاوت را به فرایندی پیوسته نسبت داد، با مرتبه‌ای از حرکت روبه‌رو هستیم.

جهان فقط از چیزهایی که حرکت می‌کنند ساخته نشده است.

خودِ چیزها نیز در حرکت پدید می‌آیند، تغییر می‌کنند و از میان می‌روند.


۲. پیش و پس

حرکت بدون تفاوت میان «پیش» و «پس» قابل تشخیص نیست.

جسم پیش‌تر اینجا بود و اکنون آنجاست.

آب پیش‌تر مایع بود و اکنون یخ بسته است.

درخت پیش‌تر نهالی باریک بود و اکنون تنه‌ای گسترده دارد.

اما هیچ‌یک از دو وضعیت به‌تنهایی حرکت نیست.

تصویر نخست فقط وضعیتی را نشان می‌دهد.

تصویر دوم نیز وضعیت دیگری را.

حرکت در پیوند میان آن دو آشکار می‌شود.

سینما این حقیقت را به شکلی روشن نشان می‌دهد.

هر قاب فیلم تصویری نسبتاً ثابت است. اگر همهٔ قاب‌ها کاملاً یکسان باشند، تصویری متحرک نخواهیم دید. اگر قاب‌ها هیچ نسبتی با یکدیگر نداشته باشند، پراکندگی یا پرشی گسسته می‌بینیم.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

فصل سوم

حرکت؛ تفاوتی که نسبت خود را حفظ می‌کند

در فصل نخست، هیولی را نام امکان پیش از تعیّن دانستیم.

در فصل دوم، صورت را نخستین پایداری نامیدیم؛ سازمانی که از میان امکان‌ها تعیّنی پدید می‌آورد، اجزا را در وحدتی نسبی گرد می‌آورد و چیزی را بازشناختنی می‌کند.

اما هیچ صورتی بیرون از زمان باقی نمی‌ماند.

سنگ فرسوده می‌شود.

آب جاری می‌شود.

صدا آغاز می‌شود و پایان می‌یابد.

بدن رشد می‌کند.

چهره پیر می‌شود.

واژه در گذر زمان معنایی تازه پیدا می‌کند.

اگر صورت برای باقی‌ماندن ناچار به عبور از تفاوت باشد، باید پرسید:

چگونه چیزی تغییر می‌کند و درعین‌حال، تغییر همچنان به همان چیز نسبت داده می‌شود؟

اگر هیچ تفاوتی میان دو وضعیت وجود نداشته باشد، حرکتی رخ نداده است.

اما اگر تفاوت چنان کامل باشد که هیچ پیوندی میان وضعیت پیشین و پسین باقی نماند، باز هم نمی‌توان از حرکت سخن گفت. فقط با دو وضعیت جدا و نامرتبط روبه‌رو خواهیم بود.

پس حرکت نه تفاوت محض است و نه همانندی محض.

حرکت، تفاوتی است که نسبت خود را حفظ می‌کند.


۱. حرکت فقط جابه‌جایی نیست

در نخستین برداشت، حرکت یعنی تغییر مکان.

سنگی از بالای کوه به پایین می‌غلتد.

پرنده‌ای از شاخه‌ای به شاخهٔ دیگر می‌رود.

دست از کنار بدن بلند می‌شود و به فنجان می‌رسد.

در همهٔ این موارد، چیزی در زمانی پیشین اینجا بوده و در زمانی پسین آنجا قرار گرفته است.

اما جابه‌جایی فقط یکی از صورت‌های حرکت است.

آب گرم سرد می‌شود، بی‌آنکه ضرورتاً مکانش تغییر کند.

میوه می‌رسد.

فلز زنگ می‌زند.

صدا اوج می‌گیرد و فروکش می‌کند.

کودک بالغ می‌شود.

در این موارد، حرکت فقط انتقال از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر نیست؛ دگرگون‌شدن کیفیت، ساختار یا شیوهٔ بودن است.

پس حرکت را نباید فقط با مسافت سنجید.

هرجا تفاوتی در زمان پدید آید و بتوان آن تفاوت را به فرایندی پیوسته نسبت داد، با مرتبه‌ای از حرکت روبه‌رو هستیم.

جهان فقط از چیزهایی که حرکت می‌کنند ساخته نشده است.

خودِ چیزها نیز در حرکت پدید می‌آیند، تغییر می‌کنند و از میان می‌روند.


۲. پیش و پس

حرکت بدون تفاوت میان «پیش» و «پس» قابل تشخیص نیست.

جسم پیش‌تر اینجا بود و اکنون آنجاست.

آب پیش‌تر مایع بود و اکنون یخ بسته است.

درخت پیش‌تر نهالی باریک بود و اکنون تنه‌ای گسترده دارد.

اما هیچ‌یک از دو وضعیت به‌تنهایی حرکت نیست.

تصویر نخست فقط وضعیتی را نشان می‌دهد.

تصویر دوم نیز وضعیت دیگری را.

حرکت در پیوند میان آن دو آشکار می‌شود.

سینما این حقیقت را به شکلی روشن نشان می‌دهد.

هر قاب فیلم تصویری نسبتاً ثابت است. اگر همهٔ قاب‌ها کاملاً یکسان باشند، تصویری متحرک نخواهیم دید. اگر قاب‌ها هیچ نسبتی با یکدیگر نداشته باشند، پراکندگی یا پرشی گسسته می‌بینیم.

حرکت هنگامی پدیدار می‌شود که هر قاب با قاب پیشین تفاوت داشته باشد و درعین‌حال، رشته‌ای از پیوستگی میان آن‌ها برقرار بماند.

بدن کمی جابه‌جا می‌شود.

نگاه امتداد پیدا می‌کند.

دست از وضعیتی به وضعیت دیگر می‌رود.

تفاوت قاب‌ها حرکت را ممکن می‌کند و پیوستگی آن‌ها اجازه می‌دهد بگوییم:

همین دست حرکت کرد.

پس حرکت در هیچ قاب منفردی قرار ندارد.

در نسبتی پدید می‌آید که تفاوت‌های متوالی را به یکدیگر پیوند می‌دهد.


۳. واقعیتِ میان

ما معمولاً به وضعیت‌های تثبیت‌شده بیشتر از گذار میان آن‌ها توجه می‌کنیم.

می‌گوییم آب بود و یخ شد.

کودک بود و بزرگ‌سال شد.

صبح بود و شب شد.

اما میان این دو چه رخ داده است؟

آب یک‌باره از تمام ویژگی‌های حالت پیشین جدا نمی‌شود تا بی‌مقدمه در حالتی تازه ظاهر گردد. بدن نیز شبانه کودکی را کنار نمی‌گذارد و صبح با صورتی بالغ بیدار نمی‌شود.

میان دو تعیّن، فرایندی از تبدیل وجود دارد.

صورت پیشین به‌تدریج یا با جهشی معین توان حفظ خود را از دست می‌دهد و صورت تازه امکان پایداری پیدا می‌کند.

این «میان» خلأ نیست.

قلمرو رخ‌دادن است.

در آن، وضعیت پیشین هنوز کاملاً ناپدید نشده و وضعیت بعدی نیز هنوز به تمامی استقرار نیافته است.

در سپیده‌دم، شب دیگر به صورت کامل برقرار نیست و روز نیز هنوز تمام میدان را نگرفته است. سپیده‌دم فقط خطی ریاضی میان شب و روز نیست؛ وضعیتی واقعی با نور، رنگ و کیفیت خاص خود است.

در سینما نیز گذار فقط فاصله‌ای بی‌اهمیت میان دو موقعیت نیست. گاهی معنای صحنه دقیقاً در همان چرخش نگاه، مکث دست یا فاصلهٔ میان گفتن و پاسخ‌دادن پدید می‌آید.

حرکت نشان می‌دهد که واقعیت فقط از «چیزهای تثبیت‌شده» ساخته نشده است.

گذار نیز واقعی است.


۴. مسئلهٔ همانی

اگر چیزی تغییر کند، چه چیزی اجازه می‌دهد بگوییم همان چیز تغییر کرده است؟

سیبی از روی میز می‌افتد. جای آن عوض شده، اما هنوز همان سیب است.

کودکی پس از سال‌ها به انسانی بالغ تبدیل می‌شود.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

قامت، سلول‌ها، دانسته‌ها، میل‌ها و رفتارهایش تغییر کرده‌اند، اما ما کودک و بزرگ‌سال را دو موجود کاملاً بی‌ارتباط نمی‌دانیم.

رودخانه نیز لحظه‌به‌لحظه از آبی تازه تشکیل می‌شود، اما نام و مسیری دارد که اجازه می‌دهد از تداوم آن سخن بگوییم.

پس همانی همیشه به معنای ثابت‌ماندن ماده، مکان یا ویژگی‌ها نیست.

همانی در حرکت، نوعی استمرار در دل تفاوت است.

چیزی از وضعیت پیشین به وضعیت پسین منتقل می‌شود؛ نه لزوماً یک جزء ثابت و تغییرناپذیر، بلکه رشته‌ای که اجازه می‌دهد وضعیت‌ها را به یک تاریخ نسبت دهیم.

اگر این رشته کاملاً بریده شود، دیگر از دگرگونی یک چیز سخن نمی‌گوییم، بلکه از پایان یک صورت و پیدایش صورتی دیگر حرف می‌زنیم.

اما تعیین نقطهٔ دقیق این گسست همیشه آسان نیست.

چه اندازه تغییر لازم است تا بگوییم چیزی دیگر همان چیز پیشین نیست؟

چه هنگام تعمیر، ادامهٔ همان بناست و چه هنگام بنایی تازه پدید آمده است؟

چه هنگام تغییر یک واژه، تحول معنای آن است و چه هنگام با واژه‌ای دیگر روبه‌رو می‌شویم؟

حرکت این مرز را از پیش به ما نمی‌دهد.

ما را وادار می‌کند استمرار و تفاوت را در هر مورد دوباره بسنجیم.


۵. استمرار، ثبات یک جزء نیست

برای توضیح همانی، اغلب به دنبال جزئی ثابت می‌گردیم؛ هسته‌ای که در تمام مراحل بی‌تغییر باقی مانده باشد.

اما چنین جزئی همیشه وجود ندارد.

در یک ملودی، هیچ نت منفردی تمام ملودی نیست. نت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما ترتیب و فاصلهٔ میان آن‌ها رشته‌ای را حفظ می‌کند که شنونده می‌تواند دنبال کند.

در یک شعله، مادهٔ سوخت پیوسته مصرف و هوا پیوسته جایگزین می‌شود، اما سازمان سوختن برای مدتی باقی می‌ماند.

در یک گرداب، آب دائماً عبور می‌کند، ولی صورت چرخش می‌تواند دوام داشته باشد.

در این نمونه‌ها، آنچه استمرار دارد یک مادهٔ ثابت نیست.

نحوه‌ای از سازمان‌یافتن تغییر است.

پس حرکت الزاماً به جوهری بی‌حرکت در پشت خود نیاز ندارد.

ممکن است آنچه وضعیت‌های متفاوت را به هم پیوند می‌دهد، خود نسبتی پویا باشد؛ نسبتی که فقط با ادامه‌یافتن تغییر پابرجا می‌ماند.

این نکته بعداً برای فهم بدن و هویت انسانی اهمیت پیدا خواهد کرد.

ممکن است انسان همان بماند، نه چون جزئی از او هرگز تغییر نمی‌کند، بلکه چون دگرگونی‌هایش هنوز درون تاریخی قابل پیگیری به یکدیگر مربوط‌اند.


۶. زمان، ظرف خالی حرکت نیست

حرکت را نمی‌توان بدون زمان فهمید.

اما زمان فقط ظرفی خالی نیست که رخدادها یکی پس از دیگری در آن قرار گیرند.

در حرکت، زمان از درون تفاوت آشکار می‌شود.

گذشته وضعیتی است که اثرش باقی مانده، اما دیگر به همان صورت حاضر نیست.

آینده قلمرو چیزی است که هنوز تعیّن نیافته است.

اکنون نیز نقطه‌ای بی‌امتداد نیست که به محض پدیدآمدن ناپدید شود؛ میدان گذار گذشته به آینده است.

موسیقی این میدان را آشکار می‌کند.

اگر صدای نت پیشین هیچ اثری در شنیدن نت اکنون نداشته باشد، ملودی از هم می‌پاشد. اگر هیچ انتظاری از ادامه شکل نگیرد، نت حاضر در رشته‌ای موسیقایی جای نمی‌گیرد.

شنونده فقط صدای همین لحظه را نمی‌شنود.

آنچه گذشته است به صورتی در ادراک او باقی می‌ماند و آنچه هنوز نیامده، در هیئت انتظار بر شنیدن اکنون اثر می‌گذارد.

اکنون، گذشته و آینده را عیناً در خود نگه نمی‌دارد؛ اما محل پیوند اثر گذشته با امکان آینده است.

حرکت نه در گذشته رخ می‌دهد و نه در آینده.

فقط در اکنونی رخ می‌دهد که امتداد دارد، اثر می‌پذیرد و راهی به سوی وضعیت بعد می‌گشاید.


۷. پیوستگی و جهش

گفتن اینکه حرکت به پیوستگی نیاز دارد، نباید ما را به این تصور برساند که همهٔ تغییرها آرام، نرم و تدریجی‌اند.

جهان پر از شکست، جهش و تغییر ناگهانی است.

فشار می‌تواند مدتی انباشته شود و سپس سنگ بشکند.

آب به‌تدریج سرد شود و در آستانه‌ای معین یخ ببندد.

جمله‌ای در گفت‌وگو گفته شود و ناگهان معنای تمام سخنان پیشین را تغییر دهد.

در چنین مواردی، صورت تازه ممکن است ناگهانی ظاهر شود، اما پیدایش آن کاملاً بی‌سابقه نیست.

شکستن سنگ به فشارهای پیشین مربوط است.

یخ‌بستن آب به کاهش دما و شرایط محیط وابسته است.

تغییر معنای گفت‌وگو نیز از تاریخ سخنانی نیرو می‌گیرد که پیش از آن گفته شده‌اند.

پس جهش لزوماً نفی پیوستگی نیست.

ممکن است در سطح صورت، گسستی آشکار رخ دهد، درحالی‌که در سطح فرایند، رشتهٔ تغییر همچنان قابل پیگیری باشد.

رخداد تازه را نمی‌توان به گذشته فروکاست؛ اما نمی‌توان آن را کاملاً بی‌نسبت با گذشته نیز دانست.

گذشته زمینه را می‌سازد، بی‌آنکه نتیجه را به‌طور کامل تعیین کند.


۸. مسیر از پیش آماده نیست

حرکت همیشه پیمودن راهی نیست که پیش از آغاز به‌طور کامل وجود داشته باشد.

گاهی خودِ راه در حرکت پدید می‌آید.

رود هنگام عبور از زمین فقط مسیری آماده را دنبال نمی‌کند.

. استمرار، ثبات یک جزء نیست

برای توضیح همانی، اغلب به دنبال جزئی ثابت می‌گردیم؛ هسته‌ای که در تمام مراحل بی‌تغییر باقی مانده باشد.

اما چنین جزئی همیشه وجود ندارد.

در یک ملودی، هیچ نت منفردی تمام ملودی نیست. نت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما ترتیب و فاصلهٔ میان آن‌ها رشته‌ای را حفظ می‌کند که شنونده می‌تواند دنبال کند.

در یک شعله، مادهٔ سوخت پیوسته مصرف و هوا پیوسته جایگزین می‌شود، اما سازمان سوختن برای مدتی باقی می‌ماند.

در یک گرداب، آب دائماً عبور می‌کند، ولی صورت چرخش می‌تواند دوام داشته باشد.

در این نمونه‌ها، آنچه استمرار دارد یک مادهٔ ثابت نیست.

نحوه‌ای از سازمان‌یافتن تغییر است.

پس حرکت الزاماً به جوهری بی‌حرکت در پشت خود نیاز ندارد.

ممکن است آنچه وضعیت‌های متفاوت را به هم پیوند می‌دهد، خود نسبتی پویا باشد؛ نسبتی که فقط با ادامه‌یافتن تغییر پابرجا می‌ماند.

این نکته بعداً برای فهم بدن و هویت انسانی اهمیت پیدا خواهد کرد.

ممکن است انسان همان بماند، نه چون جزئی از او هرگز تغییر نمی‌کند، بلکه چون دگرگونی‌هایش هنوز درون تاریخی قابل پیگیری به یکدیگر مربوط‌اند.


۶. زمان، ظرف خالی حرکت نیست

حرکت را نمی‌توان بدون زمان فهمید.

اما زمان فقط ظرفی خالی نیست که رخدادها یکی پس از دیگری در آن قرار گیرند.

در حرکت، زمان از درون تفاوت آشکار می‌شود.

گذشته وضعیتی است که اثرش باقی مانده، اما دیگر به همان صورت حاضر نیست.

آینده قلمرو چیزی است که هنوز تعیّن نیافته است.

اکنون نیز نقطه‌ای بی‌امتداد نیست که به محض پدیدآمدن ناپدید شود؛ میدان گذار گذشته به آینده است.

موسیقی این میدان را آشکار می‌کند.

اگر صدای نت پیشین هیچ اثری در شنیدن نت اکنون نداشته باشد، ملودی از هم می‌پاشد. اگر هیچ انتظاری از ادامه شکل نگیرد، نت حاضر در رشته‌ای موسیقایی جای نمی‌گیرد.

شنونده فقط صدای همین لحظه را نمی‌شنود.

آنچه گذشته است به صورتی در ادراک او باقی می‌ماند و آنچه هنوز نیامده، در هیئت انتظار بر شنیدن اکنون اثر می‌گذارد.

اکنون، گذشته و آینده را عیناً در خود نگه نمی‌دارد؛ اما محل پیوند اثر گذشته با امکان آینده است.

حرکت نه در گذشته رخ می‌دهد و نه در آینده.

فقط در اکنونی رخ می‌دهد که امتداد دارد، اثر می‌پذیرد و راهی به سوی وضعیت بعد می‌گشاید.


۷. پیوستگی و جهش

گفتن اینکه حرکت به پیوستگی نیاز دارد، نباید ما را به این تصور برساند که همهٔ تغییرها آرام، نرم و تدریجی‌اند.

جهان پر از شکست، جهش و تغییر ناگهانی است.

فشار می‌تواند مدتی انباشته شود و سپس سنگ بشکند.

آب به‌تدریج سرد شود و در آستانه‌ای معین یخ ببندد.

جمله‌ای در گفت‌وگو گفته شود و ناگهان معنای تمام سخنان پیشین را تغییر دهد.

در چنین مواردی، صورت تازه ممکن است ناگهانی ظاهر شود، اما پیدایش آن کاملاً بی‌سابقه نیست.

شکستن سنگ به فشارهای پیشین مربوط است.

یخ‌بستن آب به کاهش دما و شرایط محیط وابسته است.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

قامت، سلول‌ها، دانسته‌ها، میل‌ها و رفتارهایش تغییر کرده‌اند، اما ما کودک و بزرگ‌سال را دو موجود کاملاً بی‌ارتباط نمی‌دانیم.

رودخانه نیز لحظه‌به‌لحظه از آبی تازه تشکیل می‌شود، اما نام و مسیری دارد که اجازه می‌دهد از تداوم آن سخن بگوییم.

پس همانی همیشه به معنای ثابت‌ماندن ماده، مکان یا ویژگی‌ها نیست.

همانی در حرکت، نوعی استمرار در دل تفاوت است.

چیزی از وضعیت پیشین به وضعیت پسین منتقل می‌شود؛ نه لزوماً یک جزء ثابت و تغییرناپذیر، بلکه رشته‌ای که اجازه می‌دهد وضعیت‌ها را به یک تاریخ نسبت دهیم.

اگر این رشته کاملاً بریده شود، دیگر از دگرگونی یک چیز سخن نمی‌گوییم، بلکه از پایان یک صورت و پیدایش صورتی دیگر حرف می‌زنیم.

اما تعیین نقطهٔ دقیق این گسست همیشه آسان نیست.

چه اندازه تغییر لازم است تا بگوییم چیزی دیگر همان چیز پیشین نیست؟

چه هنگام تعمیر، ادامهٔ همان بناست و چه هنگام بنایی تازه پدید آمده است؟

چه هنگام تغییر یک واژه، تحول معنای آن است و چه هنگام با واژه‌ای دیگر روبه‌رو می‌شویم؟

حرکت این مرز را از پیش به ما نمی‌دهد.

ما را وادار می‌کند استمرار و تفاوت را در هر مورد دوباره بسنجیم.


۵. استمرار، ثبات یک جزء نیست

برای توضیح همانی، اغلب به دنبال جزئی ثابت می‌گردیم؛ هسته‌ای که در تمام مراحل بی‌تغییر باقی مانده باشد.

اما چنین جزئی همیشه وجود ندارد.

در یک ملودی، هیچ نت منفردی تمام ملودی نیست. نت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما ترتیب و فاصلهٔ میان آن‌ها رشته‌ای را حفظ می‌کند که شنونده می‌تواند دنبال کند.

در یک شعله، مادهٔ سوخت پیوسته مصرف و هوا پیوسته جایگزین می‌شود، اما سازمان سوختن برای مدتی باقی می‌ماند.

در یک گرداب، آب دائماً عبور می‌کند، ولی صورت چرخش می‌تواند دوام داشته باشد.

در این نمونه‌ها، آنچه استمرار دارد یک مادهٔ ثابت نیست.

نحوه‌ای از سازمان‌یافتن تغییر است.

پس حرکت الزاماً به جوهری بی‌حرکت در پشت خود نیاز ندارد.

ممکن است آنچه وضعیت‌های متفاوت را به هم پیوند می‌دهد، خود نسبتی پویا باشد؛ نسبتی که فقط با ادامه‌یافتن تغییر پابرجا می‌ماند.

این نکته بعداً برای فهم بدن و هویت انسانی اهمیت پیدا خواهد کرد.

ممکن است انسان همان بماند، نه چون جزئی از او هرگز تغییر نمی‌کند، بلکه چون دگرگونی‌هایش هنوز درون تاریخی قابل پیگیری به یکدیگر مربوط‌اند.


۶. زمان، ظرف خالی حرکت نیست

حرکت را نمی‌توان بدون زمان فهمید.

اما زمان فقط ظرفی خالی نیست که رخدادها یکی پس از دیگری در آن قرار گیرند.

در حرکت، زمان از درون تفاوت آشکار می‌شود.

گذشته وضعیتی است که اثرش باقی مانده، اما دیگر به همان صورت حاضر نیست.

آینده قلمرو چیزی است که هنوز تعیّن نیافته است.

اکنون نیز نقطه‌ای بی‌امتداد نیست که به محض پدیدآمدن ناپدید شود؛ میدان گذار گذشته به آینده است.

موسیقی این میدان را آشکار می‌کند.

اگر صدای نت پیشین هیچ اثری در شنیدن نت اکنون نداشته باشد، ملودی از هم می‌پاشد. اگر هیچ انتظاری از ادامه شکل نگیرد، نت حاضر در رشته‌ای موسیقایی جای نمی‌گیرد.

شنونده فقط صدای همین لحظه را نمی‌شنود.

آنچه گذشته است به صورتی در ادراک او باقی می‌ماند و آنچه هنوز نیامده، در هیئت انتظار بر شنیدن اکنون اثر می‌گذارد.

اکنون، گذشته و آینده را عیناً در خود نگه نمی‌دارد؛ اما محل پیوند اثر گذشته با امکان آینده است.

حرکت نه در گذشته رخ می‌دهد و نه در آینده.

فقط در اکنونی رخ می‌دهد که امتداد دارد، اثر می‌پذیرد و راهی به سوی وضعیت بعد می‌گشاید.


۷. پیوستگی و جهش

گفتن اینکه حرکت به پیوستگی نیاز دارد، نباید ما را به این تصور برساند که همهٔ تغییرها آرام، نرم و تدریجی‌اند.

جهان پر از شکست، جهش و تغییر ناگهانی است.

فشار می‌تواند مدتی انباشته شود و سپس سنگ بشکند.

آب به‌تدریج سرد شود و در آستانه‌ای معین یخ ببندد.

جمله‌ای در گفت‌وگو گفته شود و ناگهان معنای تمام سخنان پیشین را تغییر دهد.

در چنین مواردی، صورت تازه ممکن است ناگهانی ظاهر شود، اما پیدایش آن کاملاً بی‌سابقه نیست.

شکستن سنگ به فشارهای پیشین مربوط است.

یخ‌بستن آب به کاهش دما و شرایط محیط وابسته است.

تغییر معنای گفت‌وگو نیز از تاریخ سخنانی نیرو می‌گیرد که پیش از آن گفته شده‌اند.

پس جهش لزوماً نفی پیوستگی نیست.

ممکن است در سطح صورت، گسستی آشکار رخ دهد، درحالی‌که در سطح فرایند، رشتهٔ تغییر همچنان قابل پیگیری باشد.

رخداد تازه را نمی‌توان به گذشته فروکاست؛ اما نمی‌توان آن را کاملاً بی‌نسبت با گذشته نیز دانست.

گذشته زمینه را می‌سازد، بی‌آنکه نتیجه را به‌طور کامل تعیین کند.


۸. مسیر از پیش آماده نیست

حرکت همیشه پیمودن راهی نیست که پیش از آغاز به‌طور کامل وجود داشته باشد.

گاهی خودِ راه در حرکت پدید می‌آید.

رود هنگام عبور از زمین فقط مسیری آماده را دنبال نمی‌کند.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

با خاک، شیب و سنگ برخورد می‌کند، بخشی را می‌شوید، جایی رسوب می‌گذارد و به‌تدریج بستری می‌سازد که حرکت‌های بعدی‌اش را هدایت خواهد کرد.

راه‌رفتن انسان نیز فقط اجرای نقشه‌ای کامل نیست.

بدن در هر قدم با ناهمواری زمین، فاصله، وزن و تعادل روبه‌رو می‌شود و حرکت بعدی را بر اساس وضعیت تازه ادامه می‌دهد.

ساختن فیلم نیز همواره اجرای بی‌کم‌وکاست طرحی پیشینی نیست. فیلمنامه راهی می‌گشاید، اما مکان، بازیگر، نور، زمان و رخدادهای پیش‌بینی‌نشده می‌توانند مسیر ساخت را تغییر دهند. گاهی اثر نهایی چیزی را آشکار می‌کند که در طرح آغازین هنوز دیده نشده بود.

حرکت میان امکان و محدودیت راه باز می‌کند.

نه از هیچ آغاز می‌شود و نه تمام مسیرش از پیش مقرر است.

هر مرحله، شرایط مرحلهٔ بعد را تغییر می‌دهد.

حرکت فقط از راه عبور نمی‌کند؛ در عبور خود راه می‌سازد.


۹. برگشت‌ناپذیری

ممکن است جسمی را به مکان نخست بازگردانیم، اما نمی‌توانیم زمان را به نقطهٔ آغاز برگردانیم.

فنجان را از انتهای میز دوباره به جای قبلی می‌گذاریم، ولی این بازگشت رخدادی تازه است. دستی حرکت کرده، زمانی گذشته و جهان اثری از این جابه‌جایی پذیرفته است.

ترمیم نیز حذف کامل حادثه نیست.

استخوان جوش می‌خورد، اما تاریخ شکستگی از بدن پاک نمی‌شود.

رابطه ممکن است پس از اختلاف ادامه پیدا کند، اما ادامهٔ آن عین وضعیت پیش از اختلاف نیست.

حرکت اثر باقی می‌گذارد.

حتی هنگامی که صورت ظاهری به حالت پیشین بازمی‌گردد، چیزی در تاریخ آن رخ داده است.

ازاین‌رو، حرکت فقط تفاوت میان دو وضعیت حاضر نیست؛ انباشته‌شدن تاریخ نیز هست.

جهان پس از هر رخداد دقیقاً همان جهان پیش از آن نیست.

این برگشت‌ناپذیری به معنای آن نیست که هیچ چیز تکرار نمی‌شود. شب و روز، فصل‌ها، ضربان‌ها و گردش‌ها بازمی‌گردند، اما هر بازگشت در زمانی دیگر و در زمینه‌ای تازه رخ می‌دهد.

تکرار کامل فقط در انتزاع ممکن است.

در جهان، هر تکرار حامل تفاوتی است؛ هرچند آن تفاوت چنان کوچک باشد که در نگاه نخست دیده نشود.


۱۰. حرکت و جهت

هر حرکت جهتی دارد، اما جهت همیشه غایت ازپیش‌تعیین‌شده نیست.

سنگ در سراشیبی تحت اثر نیروها حرکت می‌کند.

ریشه در میان خاک راهی برای امتداد پیدا می‌کند.

دست به سوی فنجان می‌رود.

در این موارد، جهت از ترکیب نیرو، ساختار، وضعیت و امکان‌های موجود پدید می‌آید.

نباید از جهت‌داشتن حرکت نتیجه گرفت که جهان از آغاز مقصدی واحد و قطعی دارد.

حرکت ممکن است متوقف شود، منحرف گردد، به چند شاخه تقسیم شود یا به صورتی بینجامد که در آغاز پیش‌بینی نشده بود.

جهت فقط می‌گوید تفاوت‌ها پراکنده و بی‌نسبت نیستند.

حرکت در هر لحظه از وضعیتی معین آغاز می‌شود و به دامنه‌ای محدود از وضعیت‌های بعدی راه دارد.

آنچه رخ داده است، بر آنچه می‌تواند رخ دهد اثر می‌گذارد.

اما این اثر لزوماً آینده را به یک نتیجه منحصر نمی‌کند.

جهان در حرکت، نه کاملاً بسته است و نه بی‌هیچ قید گشوده.

گذشته به آن جهت می‌دهد و امکان، آن را از پایان‌یافتن در گذشته بازمی‌دارد.


۱۱. حرکت و خطر حذف تاریخ

حرکت به معنای کنارگذاشتن سادهٔ صورت پیشین نیست.

هر وضعیت تازه از مسیری پدید آمده است.

اگر فقط نتیجه را ببینیم و راه پدیدآمدن آن را حذف کنیم، صورت حاضر طبیعی، ضروری و بی‌تاریخ به نظر می‌رسد.

نهادها، قوانین، واژه‌ها و ابزارها نیز روزی پدید آمده‌اند. نیروهایی آن‌ها را ساخته‌اند، امکان‌هایی پذیرفته و امکان‌هایی کنار گذاشته شده‌اند.

اما پس از تثبیت، ممکن است چنان به نظر برسند که همواره وجود داشته‌اند و جز این نمی‌توانسته‌اند باشند.

حذف حرکت از شناخت یک صورت، حذف تاریخ آن است.

و حذف تاریخ، امکان تغییر را پنهان می‌کند.

آنچه ساخته شده است، طبیعی جلوه می‌کند.

آنچه انتخاب شده است، ضروری به نظر می‌رسد.

و آنچه می‌تواند تغییر کند، پایان‌یافته اعلام می‌شود.

ازاین‌رو، بازگرداندن حرکت به شناخت، فقط شرح گذشته نیست.

راهی برای آشکارکردن ناتمامی اکنون است.

اگر صورت موجود در حرکت پدید آمده، می‌تواند در حرکت نیز دگرگون شود؛ هرچند این دگرگونی نه بی‌هزینه است و نه نامحدود.


۱۲. حرکت و نخستین نشانهٔ غیبت

مسئلهٔ «انسان مفقود» هنوز به‌طور کامل در این مرحله ظاهر نشده است، زیرا هنوز به حیات، بدن، زبان و ابزار نرسیده‌ایم.

اما منطق حرکت نخستین نشانهٔ آن را آشکار می‌کند.

هر اثری می‌تواند پس از پدیدآمدن از لحظهٔ آغاز خود دور شود.

حرکتی که شروع شده است، ممکن است در نیروها و صورت‌های دیگر ادامه پیدا کند.

سنگ پرتاب‌شده پس از رهاشدن از دست، مسیر خود را می‌پیماید.

جمله پس از گفته‌شدن وارد حافظه و زبان دیگری می‌شود.

تصویر پس از ثبت‌شدن می‌تواند از موقعیت نخست خود جدا شود و در زمانی دیگر اثری تازه بگذارد.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

با خاک، شیب و سنگ برخورد می‌کند، بخشی را می‌شوید، جایی رسوب می‌گذارد و به‌تدریج بستری می‌سازد که حرکت‌های بعدی‌اش را هدایت خواهد کرد.

راه‌رفتن انسان نیز فقط اجرای نقشه‌ای کامل نیست.

بدن در هر قدم با ناهمواری زمین، فاصله، وزن و تعادل روبه‌رو می‌شود و حرکت بعدی را بر اساس وضعیت تازه ادامه می‌دهد.

ساختن فیلم نیز همواره اجرای بی‌کم‌وکاست طرحی پیشینی نیست. فیلمنامه راهی می‌گشاید، اما مکان، بازیگر، نور، زمان و رخدادهای پیش‌بینی‌نشده می‌توانند مسیر ساخت را تغییر دهند. گاهی اثر نهایی چیزی را آشکار می‌کند که در طرح آغازین هنوز دیده نشده بود.

حرکت میان امکان و محدودیت راه باز می‌کند.

نه از هیچ آغاز می‌شود و نه تمام مسیرش از پیش مقرر است.

هر مرحله، شرایط مرحلهٔ بعد را تغییر می‌دهد.

حرکت فقط از راه عبور نمی‌کند؛ در عبور خود راه می‌سازد.


۹. برگشت‌ناپذیری

ممکن است جسمی را به مکان نخست بازگردانیم، اما نمی‌توانیم زمان را به نقطهٔ آغاز برگردانیم.

فنجان را از انتهای میز دوباره به جای قبلی می‌گذاریم، ولی این بازگشت رخدادی تازه است. دستی حرکت کرده، زمانی گذشته و جهان اثری از این جابه‌جایی پذیرفته است.

ترمیم نیز حذف کامل حادثه نیست.

استخوان جوش می‌خورد، اما تاریخ شکستگی از بدن پاک نمی‌شود.

رابطه ممکن است پس از اختلاف ادامه پیدا کند، اما ادامهٔ آن عین وضعیت پیش از اختلاف نیست.

حرکت اثر باقی می‌گذارد.

حتی هنگامی که صورت ظاهری به حالت پیشین بازمی‌گردد، چیزی در تاریخ آن رخ داده است.

ازاین‌رو، حرکت فقط تفاوت میان دو وضعیت حاضر نیست؛ انباشته‌شدن تاریخ نیز هست.

جهان پس از هر رخداد دقیقاً همان جهان پیش از آن نیست.

این برگشت‌ناپذیری به معنای آن نیست که هیچ چیز تکرار نمی‌شود. شب و روز، فصل‌ها، ضربان‌ها و گردش‌ها بازمی‌گردند، اما هر بازگشت در زمانی دیگر و در زمینه‌ای تازه رخ می‌دهد.

تکرار کامل فقط در انتزاع ممکن است.

در جهان، هر تکرار حامل تفاوتی است؛ هرچند آن تفاوت چنان کوچک باشد که در نگاه نخست دیده نشود.


۱۰. حرکت و جهت

هر حرکت جهتی دارد، اما جهت همیشه غایت ازپیش‌تعیین‌شده نیست.

سنگ در سراشیبی تحت اثر نیروها حرکت می‌کند.

ریشه در میان خاک راهی برای امتداد پیدا می‌کند.

دست به سوی فنجان می‌رود.

در این موارد، جهت از ترکیب نیرو، ساختار، وضعیت و امکان‌های موجود پدید می‌آید.

نباید از جهت‌داشتن حرکت نتیجه گرفت که جهان از آغاز مقصدی واحد و قطعی دارد.

حرکت ممکن است متوقف شود، منحرف گردد، به چند شاخه تقسیم شود یا به صورتی بینجامد که در آغاز پیش‌بینی نشده بود.

جهت فقط می‌گوید تفاوت‌ها پراکنده و بی‌نسبت نیستند.

حرکت در هر لحظه از وضعیتی معین آغاز می‌شود و به دامنه‌ای محدود از وضعیت‌های بعدی راه دارد.

آنچه رخ داده است، بر آنچه می‌تواند رخ دهد اثر می‌گذارد.

اما این اثر لزوماً آینده را به یک نتیجه منحصر نمی‌کند.

جهان در حرکت، نه کاملاً بسته است و نه بی‌هیچ قید گشوده.

گذشته به آن جهت می‌دهد و امکان، آن را از پایان‌یافتن در گذشته بازمی‌دارد.


۱۱. حرکت و خطر حذف تاریخ

حرکت به معنای کنارگذاشتن سادهٔ صورت پیشین نیست.

هر وضعیت تازه از مسیری پدید آمده است.

اگر فقط نتیجه را ببینیم و راه پدیدآمدن آن را حذف کنیم، صورت حاضر طبیعی، ضروری و بی‌تاریخ به نظر می‌رسد.

نهادها، قوانین، واژه‌ها و ابزارها نیز روزی پدید آمده‌اند. نیروهایی آن‌ها را ساخته‌اند، امکان‌هایی پذیرفته و امکان‌هایی کنار گذاشته شده‌اند.

اما پس از تثبیت، ممکن است چنان به نظر برسند که همواره وجود داشته‌اند و جز این نمی‌توانسته‌اند باشند.

حذف حرکت از شناخت یک صورت، حذف تاریخ آن است.

و حذف تاریخ، امکان تغییر را پنهان می‌کند.

آنچه ساخته شده است، طبیعی جلوه می‌کند.

آنچه انتخاب شده است، ضروری به نظر می‌رسد.

و آنچه می‌تواند تغییر کند، پایان‌یافته اعلام می‌شود.

ازاین‌رو، بازگرداندن حرکت به شناخت، فقط شرح گذشته نیست.

راهی برای آشکارکردن ناتمامی اکنون است.

اگر صورت موجود در حرکت پدید آمده، می‌تواند در حرکت نیز دگرگون شود؛ هرچند این دگرگونی نه بی‌هزینه است و نه نامحدود.


۱۲. حرکت و نخستین نشانهٔ غیبت

مسئلهٔ «انسان مفقود» هنوز به‌طور کامل در این مرحله ظاهر نشده است، زیرا هنوز به حیات، بدن، زبان و ابزار نرسیده‌ایم.

اما منطق حرکت نخستین نشانهٔ آن را آشکار می‌کند.

هر اثری می‌تواند پس از پدیدآمدن از لحظهٔ آغاز خود دور شود.

حرکتی که شروع شده است، ممکن است در نیروها و صورت‌های دیگر ادامه پیدا کند.

سنگ پرتاب‌شده پس از رهاشدن از دست، مسیر خود را می‌پیماید.

جمله پس از گفته‌شدن وارد حافظه و زبان دیگری می‌شود.

تصویر پس از ثبت‌شدن می‌تواند از موقعیت نخست خود جدا شود و در زمانی دیگر اثری تازه بگذارد.

alireza davoudnezhad DavoudNejad:

هرچه دامنهٔ این امتداد افزایش یابد، فاصلهٔ میان آغاز حرکت و پیامدهای آن بیشتر می‌شود.

بعدها خواهیم دید که ابزار، ماشین، نوشتار، نهاد و شبکه چگونه حرکتِ توان انسان را از حدود بدن او فراتر می‌برند.

اما فعلاً فقط این اصل را نگه می‌داریم:

اثر می‌تواند از لحظهٔ آغاز خود دور شود.

مسئلهٔ اصلی کتاب هنگامی شکل خواهد گرفت که توان اثرگذاری امتداد یابد، اما حضور و مسئولیت نتوانند همان مسیر را طی کنند.


۱۳. قضیهٔ فصل

اکنون می‌توان قضیهٔ این فصل را صورت‌بندی کرد:

حرکت تفاوتی است که در زمان پدید می‌آید و رشته‌ای از پیوستگی، وضعیت‌های متفاوت آن را به یک فرایند نسبت می‌دهد. حرکت نه همانندی محض است، زیرا بدون تفاوت چیزی رخ نمی‌دهد؛ و نه تفاوت محض، زیرا بدون پیوستگی نمی‌توان گفت چه چیزی دگرگون شده است. آنچه حرکت می‌کند لازم نیست جزئی کاملاً ثابت در خود داشته باشد؛ استمرار می‌تواند در نحوهٔ سازمان‌یافتن تغییر باقی بماند. مسیر حرکت نیز همیشه از پیش آماده نیست، بلکه در برخورد امکان‌ها، محدودیت‌ها و نیروها شکل می‌گیرد و هر مرحله شرایط مرحلهٔ بعد را دگرگون می‌کند.

فصل نخست نشان داد که واقعیت در تعیّن موجود پایان نمی‌یابد.

فصل دوم نشان داد که امکان برای ظهور باید صورت پیدا کند.

این فصل نشان داد که صورت برای عبور از زمان باید بتواند تفاوت را در پیوستگی حمل کند.

اما هنوز پرسشی بنیادی باقی مانده است.

سنگ حرکت می‌کند.

آب تغییر حالت می‌دهد.

شعله ادامه پیدا می‌کند.

گرداب صورت خود را برای مدتی حفظ می‌کند.

ولی هیچ‌یک لزوماً برای ادامهٔ خود کاری نمی‌کند.

چه هنگام حرکت چنان سازمان می‌یابد که یک موجود، با گرفتن و پس‌دادن، جذب و دفع، گشودن و بستن، امکان ادامهٔ خود را حفظ کند؟

چه هنگام پایداری دیگر فقط حاصل تعادل نیروهای بیرونی نیست و به فعالیتی درونی برای باقی‌ماندن تبدیل می‌شود؟

در این آستانه، صورت فقط در حرکت دوام نمی‌آورد؛ برای دوام‌آوردن، حرکت را سازمان می‌دهد.

اینجاست که به فصل چهارم می‌رسیم:

حیات؛ پایداری در دل دگرگونی.

اما هنوز پرسشی بنیادی باقی مانده است.

سنگ حرکت می‌کند.

آب تغییر حالت می‌دهد.

شعله ادامه پیدا می‌کند.

گرداب صورت خود را برای مدتی حفظ می‌کند.

ولی هیچ‌یک لزوماً برای ادامهٔ خود کاری نمی‌کند.

چه هنگام حرکت چنان سازمان می‌یابد که یک موجود، با گرفتن و پس‌دادن، جذب و دفع، گشودن و بستن، امکان ادامهٔ خود را حفظ کند؟

چه هنگام پایداری دیگر فقط حاصل تعادل نیروهای بیرونی نیست و به فعالیتی درونی برای باقی‌ماندن تبدیل می‌شود؟

در این آستانه، صورت فقط در حرکت دوام نمی‌آورد؛ برای دوام‌آوردن، حرکت را سازمان می‌دهد.

اینجاست که به فصل چهارم می‌رسیم:

حیات؛ پایداری در دل دگرگونی.