فصل اول | هیولی؛ امکان پیش از تعیّن
انسان مفقود را نمیتوان از جایی جستوجو کرد که انسان از پیش حاضر، کامل و تعریفشده فرض شده است.
اگر مسئلهٔ این کتاب غیبت انسان در میان انبوه آثار انسانی است، باید پیش از انسان آغاز کنیم؛ پیش از بدن، زبان، ابزار و جامعه. باید به جایی بازگردیم که هنوز هیچیک از این صورتها پدید نیامدهاند، اما امکان پدیدآمدنشان وجود دارد.
انسان نقطهای بیرون از تاریخ جهان نیست.
از بیرون وارد جهان نشده است تا بعداً در آن دست به عمل بزند. بدن او، توان حرکتش، زبانش، خیال و ابزارهایش، همگی در امتداد تاریخی از تعیّنیافتن پدید آمدهاند.
پس برای فهم حضور انسان، باید نخست پرسید:
چگونه چیزی پدید میآید؟
چگونه واقعیت صورتی را میپذیرد که پیشتر به همان صورت وجود نداشته است؟
و چگونه پس از پدیدآمدن هر صورت، هنوز امکان صورتهای دیگر باقی میماند؟
در اینجا با واژهای قدیمی روبهرو میشویم:
هیولی.
هیولی در تاریخ فلسفه معانی گوناگونی داشته است. در این کتاب، آن را نه نام مادهای خام در آغاز جهان میگیریم، نه جوهری پنهان در پشت اشیا و نه موجودی بیشکل که جایی جدا از صورتها قرار گرفته باشد.
هیولی نام یک پرسش است:
چگونه چیزی میتواند هنوز «این» یا «آن» نشده باشد و در عین حال، امکان «این» یا «آن» شدن را در خود داشته باشد؟
۱. پیش از تعیّن
ما جهان را معمولاً از خلال چیزهای تعیّنیافته میشناسیم:
سنگ،
درخت،
آب،
بدن،
خانه،
واژه،
ابزار.
هر چیز نامی دارد، حدی دارد و در نسبتی معین از چیزهای دیگر بازشناخته میشود.
اما آنچه اکنون تعیّن یافته است، همیشه به همین صورت نبوده است.
خانه پیش از ساختهشدن، خانه نبود.
واژه پیش از قرارگرفتن در زبان، آن معنایی را که اکنون دارد، نداشت.
بدن زنده پیش از پیدایش، مجموعهای آماده از اعضا نبود.
هر تعیّن، تاریخی دارد.
چیزی رخ داده، نیروهایی با یکدیگر برخورد کردهاند، برخی امکانها از میان رفتهاند، برخی باقی ماندهاند و یکی از مسیرهای ممکن صورتی نسبتاً پایدار پیدا کرده است.
ما معمولاً صورت نهایی را میبینیم و فرایند پدیدآمدنش را فراموش میکنیم.
خانه چنان در برابر ما ایستاده است که گویی از آغاز خانه بوده است. واژه چنان طبیعی در زبان جای گرفته که گویی معنایش همیشه همین بوده است. بدن چنان واحد و حاضر به نظر میرسد که تاریخ طولانی شکلگیری آن از نظر پنهان میماند.
هیولی نامی برای بازگرداندن این تاریخ پنهان است.
یادآوری میکند که پیش از هر «این است»، امکانی برای «شدن» وجود داشته است.
۲. هیولی شیء نیست
هیولی را نمیتوان مانند یک شیء نشان داد.
نمیتوان گفت: «این سنگ، آن درخت و این نیز هیولی است.»
هرچه بتوان نشان داد، پیشاپیش صورتی یافته است. حدی دارد، کیفیتی دارد و در نسبتی معین قرار گرفته است.
حتی گلِ کوزهگر نیز مادهای کاملاً بیصورت نیست.
رنگ، وزن، رطوبت، چسبندگی و مقاومت دارد. میتوان آن را فشرد، کشید یا بر چرخ گرداند، اما نمیتوان هر صورتی را بیهیچ محدودیتی بر آن تحمیل کرد.
چوب نیز مادهای خام و بیتفاوت نیست.
رگه دارد، تراکم دارد، در جهتی خم میشود و در جهتی دیگر میشکند. دست نجار با مادهای روبهروست که هم امکان میدهد و هم مقاومت میکند.
پس هیولی چیزی نیست که پیش از همهٔ صورتها، بهصورت مستقل و قابلمشاهده وجود داشته باشد.
هر مادهای که در تجربه با آن روبهرو میشویم، پیشاپیش صورتی دارد.
هیولی نام آن حیثی از واقعیت است که در صورت موجود پایان نمییابد.
چوب همین چیزی است که اکنون میبینیم، اما فقط همین نیست. میتواند بریده، فرسوده، سوزانده یا به چیزی دیگر تبدیل شود. آنچه خواهد شد، از پیش بهطور کامل درون آن نوشته نشده است، اما هر شدنی نیز برای آن ممکن نیست.
امکان نه بیرون از تعیّن، بلکه در ناتمامی آن حضور دارد.
۳. امکان، صورت آماده نیست
گفتن اینکه چیزی ممکن است، به این معنا نیست که صورت آینده از پیش در جایی آماده و پنهان شده است.
درخت کوچکی درون دانه پنهان نشده است.
مجسمهای کامل در سنگ انتظار نمیکشد تا پیکرتراش فقط پوشش اضافی آن را کنار بزند.
فیلم نیز پیش از ساختهشدن، جایی بهصورت کامل وجود ندارد.
طرح، سرمایه، بازیگران، مکان، نور، دوربین و تجربهٔ فیلمساز دامنهای از امکانها پدید میآورند؛ اما آنچه سرانجام ساخته میشود، در جریان برخورد همین عناصر، تصمیمها، محدودیتها و رخدادهای پیشبینینشده صورت میگیرد.
امکان، نسخهٔ پنهانِ امر آینده نیست.
اگر آینده از پیش با تمام جزئیات حاضر بود، پدیدآمدن چیزی تازه معنایی نداشت. آنچه رخ میداد فقط آشکارشدن برنامهای کامل بود.
از سوی دیگر، امکان به معنای آن نیز نیست که هر چیزی میتواند از هر چیزی پدید آید.
سنگ نمیتواند به هر صورتی درآید.
بدن نمیتواند هر فشاری را تحمل کند.
زبان نمیتواند بیهیچ سابقه و زمینهای هر معنایی را حمل کند.
هر امکان در دل محدودیتهایی واقعی پدید میآید.
پس امکان نه ضرورت پنهان است و نه آزادی بیحد.
گشودگی محدودی است که در آن بیش از یک راه وجود دارد، بیآنکه همهٔ راهها ممکن باشند.
۴. واقعیت در صورت موجود تمام نمیشود
هنگامی که چیزی تعیّن مییابد، یکی از راههای ممکن تحقق پیدا میکند.
اما تحقق یک امکان، به معنای پایانیافتن تمام امکان نیست.
کودک سخنگفتن میآموزد، اما نخستین واژه پایان توان زبانی او نیست.
راهی در کوه ساخته میشود، اما این راه تمام نسبتهای ممکن با آن سرزمین را تعیین نمیکند.
جملهای گفته میشود، اما معنای آن در همان لحظه برای همیشه بسته نمیماند. مخاطبی دیگر، زمانی دیگر یا تجربهای تازه میتواند وجهی از آن را آشکار کند که در گفتن نخست دیده نشده بود.
واقعیت همواره در صورتی ظاهر میشود، اما هیچ صورت منفردی تمام واقعیت را در اختیار نمیگیرد.
این ناتمامی نقص جهان نیست.
شرط حرکت، دگرگونی و پیدایش است.
اگر هر چیز در صورت کنونی خود تمام شده بود، هیچ چیز نمیتوانست وارد نسبتی تازه شود. نه یادگیری ممکن بود، نه ترمیم، نه تاریخ و نه آفرینش.
جهان انباری از چیزهای پایانیافته نیست.
هر چیز تا زمانی که در جهان است، در معرض نیرو، زمان و دیگری قرار دارد. صورتش میتواند پایدار بماند، تغییر کند یا از میان برود و جای خود را به صورتی دیگر بدهد.
اصل آغازین کتاب از همینجا پدید میآید:
هر تعیّن، تحقق یک امکان است؛ نه پایان امکان.
۵. تعیّن کامل و جهان بیرخداد
ممکن است گفته شود همهٔ آنچه رخ خواهد داد، از پیش در وضعیت کنونی جهان تعیین شده است و ما فقط از آن آگاه نیستیم.
در این صورت، امکان چیزی جز نام نادانی ما نخواهد بود. یک راه بیشتر وجود ندارد، اما چون آن را نمیشناسیم، از چند راه سخن میگوییم.
این کتاب از چنین فرضی آغاز نمیکند.
زیرا اگر همهٔ آینده فقط گشودهشدن نتیجهای ازپیشموجود باشد، رخداد معنای بنیادی خود را از دست میدهد. حرکت ادامه دارد، اما چیزی به معنای دقیق کلمه پدید نمیآید. تاریخ به اجرای متوالی برنامهای تبدیل میشود که از ابتدا کامل بوده است.
در سوی دیگر، اگر هیچ پیوندی میان اکنون و آینده وجود نداشته باشد، هر رخداد به تصادفی مطلق تبدیل میشود. در آن صورت نیز نه استمرار قابلفهم است، نه هویت و نه مسئولیت.
آنچه تجربه میکنیم میان این دو قرار دارد.
گذشته دامنهٔ آینده را محدود میکند، اما همیشه آن را به یک نتیجه فرو نمیکاهد.
آنچه اکنون وجود دارد، بر آنچه میتواند پدید آید اثر میگذارد، اما آینده صرفاً نسخهبرداری از اکنون نیست.
هیولی نام همین گشودگی است:
اینکه واقعیت در تعیّن کنونی خود بسته نشده و هنوز میتواند، در حدود توانها و مقاومتهایش، صورت دیگری پیدا کند.
۶. ناتمامی و شناخت
شناخت ناچار است تعیّن ایجاد کند.
برای شناختن چیزی، باید آن را از چیزهای دیگر متمایز کنیم، نامی بر آن بگذاریم، ویژگیهایی را برجسته سازیم و حدودی برایش در نظر بگیریم.
بدون تعیّن، اندیشه ممکن نیست.
اما هر شناخت فقط وجهی از موضوع را آشکار میکند.
یک درخت برای گیاهشناس موجودی زنده است؛ برای نجار مادهای با وزن و مقاومت معین؛ برای اقتصاددان بخشی از یک منبع؛ برای کودکی که سالها زیر سایهٔ آن بازی کرده، جزئی از حافظهٔ زندگی.
هیچیک از این شناختها الزاماً دروغ نیست.
خطا هنگامی آغاز میشود که یکی از آنها خود را تمام حقیقت درخت بداند.
هر تعیّن چیزی را آشکار میکند و همزمان چیزهایی را بیرون از میدان خود باقی میگذارد.
پزشکبودن، تعیّنی واقعی از زندگی یک انسان است؛ اما اگر آن شخص فقط از خلال شغلش دیده شود، تعیّنی جزئی جای تمام وجود او را میگیرد.
تصویر، پرونده، عدد، تشخیص، نقش اجتماعی و شناسهٔ دیجیتال میتوانند وجهی از انسان را آشکار کنند. خطر از جایی آغاز میشود که این صورتها مدعی شوند چیزی بیرون از آنها باقی نمانده است.
نخستین زمینهٔ مفقودشدن انسان همینجاست:
نه هنگامی که هیچ تعیّنی وجود ندارد، بلکه هنگامی که تعیّنی محدود خود را با تمامی موجود یکی میگیرد.
۷. هیولی و امکان دیگری
پذیرفتن ناتمامی تعیّن فقط ادعایی دربارهٔ جهان نیست؛ پیامدی اخلاقی نیز دارد.
اگر هیچ انسانی در صورت کنونی خود تمام نمیشود، هیچ نام، حکم یا تصویری نیز نمیتواند تمام امکان او را تصاحب کند.
انسان ممکن است مرتکب خطا شود، اما خطای او تمام وجودش نیست.
ممکن است در نظمی اداری به یک شماره تبدیل شود، اما شماره تمام حضور او نیست.
ممکن است در شبکهای دیجیتال با مجموعهای از دادهها بازنمایی شود، اما دادهها آخرین سخن دربارهٔ او نیستند.
این سخن به معنای انکار واقعیت اعمال یا گریز از مسئولیت نیست.
ناتمامبودن انسان، گذشتهٔ او را پاک نمیکند.
پایان متن دریافتشده؛ ادامهٔ فصل هنوز به این نسخه افزوده نشده است.