آب به کدام آسیاب میریزیم؟
این کدامین جمعیت است که فردیت آدمی را تهدید نمیکند و این کدام فردیت است که به الزامات زندگی جمعی صدمه نمیزند؟
نویسنده / گفتوگوگفتوگو با علیرضا داوودنژاد

منبع ثبتشده در آرشیو: گزارش فیلم مهرماه 1380
آب به کدام آسیاب میریزیم؟
از داودنژاد که آن سوی آبهاست و میدانیم که دلش اینجاست پرسیدیم:
و او شبی به بیداری گذراند و روزی برایمان پاسخ فرستاد که:
فرار
● علیرضا داودنژاد به دنبال چه تغییرات اجتماعی و فردی از نیاز به بهشت از آن تو رسید؟
⧠ روابط فرد و جمع شاید از قدیمیترین مسائلی است که همیشه هر کسی به نوعی با آن درگیر بوده است.
این کدامین جمعیت است که فردیت آدمی را تهدید نمیکند و این کدام فردیت است که به الزامات زندگی جمعی صدمه نمیزند؟
شهر، محل زندگی جمعیت است و زندگی جمعی یعنی تلاش همگانی برای هرچه ممکنتر کردن زندگی خصوصی و فردی.
اما این کدام شهر دنیا است – از قدیم تا امروز – که توانسته است تعادل زندگی خصوصی و اجتماعی را ایجاد کند و در سایه آن فرد و جمع بی دست اندازی و تسلط جویی بر یکدیگر، به مسالمت و صلح زندگی کنند؟
شهر یعنی شبکه گسترده و پیچیدهای از مناسبات انسانی که در کار تامین آب و نان و مسکن و آموزش و امنیت و رفاه ... شهروندان است. کجاست آن شهری که این شبکه از مناسبات در آن به تار عنکبوت قدرت و سلطه و ظلم و تبعیض و توهین و تحقیر بدل نشده است؟ کجاست آن قدرتی که خود را در میانه ببیند و به هزار حیله و توجیه و تفسیر به جای انباشتگی و تمرکز درصدد پراکندگی و توزیع باشد؟!
من در نوجوانی به این دغدغهها دل مشغول بودم و به همین دلیل بود که با علاقه و عشق به استقبال انقلاب رفتم و وقتی از امام شنیدم که اگر سطح زندگی سیاستمداران و دولتمردان از حد طبقه متوسط مردم بالاتر برود، قهراً دیگر خدمتگذار نخواهند بود و بزرگترین آفت انقلاب خارج شدن روحانیت از زندگی طلبگی است، امیدوار میشدم که گویا آن شهر آرمانی در آستانه پدیدار شدن است. امیدوار میشدم که قرار است این بار آن شبکه مناسبات به دست مردم سامان یابد که به جای «خود» خدا را میبینند و به جای «من» دیگری را! باورم آمده بود که دوره قدرت دنیازده و شیفته برتری طلبی و سلطه جویی به پایان آمده است و بشریت در آستانه وضع تازهای برای ساخت بخشیدن به مناسبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی خود قرار گرفته است. یادم است در طرح بازسازی سینمای ایران که آن را در یکی دو سال اول انقلاب نوشتم و تقدیم مقامات درجه اول مملکت کردم، سینمای ایران را در شرف تبدیل شدن به «کانون اعتراض هنرمندان مستقل دنیا به جهان مبتنی بر سلطه ابر قدرتها» میدیدم. اما گویا این جهان همچنان بر مدار قدرتهای افزون طلب میگردد و نقشههای «جهانی شدن» همه چیز اعم از روشهای سیاسی، ساختارهای اقتصادی، مناسبات اجتماعی و الگوهای آموزشی و فرهنگ، در کار به انفعال کشاندن فردیت ضعیفترها و تبدیل کردن آنها به روباتهایی برای بازیهای قدرتمندان است!
در این دنیا جای ما کجاست؟ در این دنیای که به طرزی مرموز و موذیانه در کار فلج کردن تفکر انتقادی و تخیل خلاق است، ما به کدام جهت میرویم؟ کدام جانب را داریم؟! آب به کدام آسیاب میریزیم؟
کلبهای آن سوی شهر
● در بهشت از آن تو، گریز از شهر ریشه در چه دارد؟
⧠ شهر با اتوبانها و ساختمانهای عظیم و انبوه خیابان و مغازه و مردم و سازمانها و ادارات و دکلهای عظیم برق و آنتنهای سر به فلک کشیده مخابره امواج و تلویزیون و پلیس و زندان و روزنامه و انواع روشهای بزرگ نمایی و جنجال و الگوسازی و قهرمان پروری و اقسام شیوههای طرد و نفی و انکار و منزوی سازی ... نافذترین و قدیمیترین طلسمی است که آدمی را مسخ و مسحور و از خود بی خود میکند!
چند سال پیش من حدود یک ماه به همان کلبهای که در فیلم بهشت از آن تو دیدهاید رفتم و همه روزهایم را در کوه و جنگل و رودخانه و استراحت در ایوانی که در معرض عبور و مرور ابر و باد و مه بود گذراندم. این یک ماه بیش از هر زمان دیگری که گاه به طبیعت گریزی میزدم و فارغ از دغدغههای دل به دریا و سبزه زار و درخت و جنگل میدادم، متوجه شدم که طلسم شهر چگونه ما را به انفعال و تقلید و اطاعت پذیری در مقابل چیزهایی میکشاند که قلباً و عقلاً باورشان نداریم و قانعمان نمیکنند.
شهر انواع عادات را تا مغز استخوانمان جاری میکند و با القاء انواع دلهره، نگرانی و ترس، کنترل و اداره ما را به دست میگیرد.
این کدام آدم است که اگر گه گاه سری به طبیعت بزند و افکار پریشان را به دست باد بسپارد و چشمه و گوش را به ضیافت دریا و جنگل و پرنده و آسمان و افتاب و ابر و باران و رود ببرد و شام را با عطر سبزه زار و شاخ و برگ و گل و گیاه بپا کند و طعم شیر و سرشیر و پنیر و کره و تخم مرغ تازه را بچشد، باور نکند که قول رضا عطائی – ژان ژاک روسو راست گفته است که: «انسان به طبیعت انسان است، انسان به طبیعت آزاد است»!
اگر نمیخواهیم تن پروری بر ما غلبه کند، اگر نگرانیم که قوای فکریمان گرفتار رکود و انفعال و تقلید بشود و اگر نمیخواهیم که خلاقیت در تخیل، جاری خود را به تقلید و مصرف بدهد، بیرون آمدن از فضای شهر و پیوند دوباره با طبیعت چارهای کارساز است.
جوان در حاشیه
● در بهشت از آن تو، برخلاف اغلب فیلمهای شما، جوانان در حاشیهاند. چرا؟
⧠ زندگی و آینده جوانترها وابسته به سلوک و طرز فکر بزرگترهاست. ما بزرگترها نمیتوانیم تنبل و عبوس و محافظه کار و غرغرو و درگیر روزمرگی زندگی کنیم و امیدوار باشیم که برای جوانانمان با حرف و بحث و گفت و گو و جلسه و نصیحت و بیانیه و قطعنامه و سخنرانی و ... آینده بهتری میتوانیم بسازیم.
پرداختن در این فیلم به بزرگترها به معنای در حاشیه تلقی کردن جوانترها نیست. ما تا خودمان را نسازیم، نمیتوانیم برای جوانترها سازنده باشیم.
بدون دوستان ...
● میشود گفت که داودنژاد در بهشت از آن تو به خویش میپردازد و در بقیه آثارش به دیگری؟ این «خویش» حاصل کدام عملکرد اجتماعی و فرهنگی است؟
⧠ شما میدانید که من در بعد از انقلاب مخصوصاً از سال هفتاد و سه به بعد کار جمعی و تشکیلاتی بسیار انجام دادهام. بهای این فعالیتها برای من و خانوادهام کم نبود. در مراحلی واقعاً احساس خستگی و تنهایی کردم. دلم میخواهد فرصتی پیش بیاید تا بتوانم داستان آن روزها را با ذکر جزئیات بیشتر بنویسم و یا بازگو کنم. به هر حال در مرحلهای از زندگیم، احساس کردم که کشمکشهای مراجع قدرت و محرومیتها و نگرانیها و ترسهای ما آدمهای عادی، نمیگذارد که علی رغم تمایل قلبیمان با هم روابطی بی شیله و پیله و عاری از دغدغه داشته باشیم. میدیدم که چگونه آدمهایی که همدیگر را دوست دارند و از معاشرت و نشست و برخاست و همکاری با هم لذت میبرند، به دلیل اختلافاتی که در ردههای بالا وجود دارد، محکوم به نوعی رقابتها و کشمکشها خصومتهای ناخواسته هستند!
در این دوران بود که احساس کردم اگر نجنبم و کمی به خودم نپردازم، سن و سال و انواع غم و غصهها و گرفتاریها بر من غلبه خواهد کرد و از پا درخواهم آمد!
در این روزها بود که برادر عزیز و دوست مهربان و صبور و دلسوزم علی واجد سمیعی دستگیر و چاره کارم شد. همراه شدن در طبیعت با او و دل دادن به گفت و گوهایی ساده و عمیق و مسئولانه که مختص معاشرت با اوست برایم شفابخش بود.
بهشت از آن تو حامل تجربیات این دوران است، فیلمی که ساخته شدن آن بدون علی واجد سمیعی در پشت و جلو دوربین میسر نبود.
بازگشت به طبیعت
● بازگشت به خلوص طبیعت، تنها نوشداروی باقی مانده است؟
⧠ دروغ چرا ...؟! واقعیت همین است. برای ما مردمانی که در آسفالت و سیمان و آهن و ماشین دود و جنگ و دعوا و اعصاب خردی در حال استحاله شدن هستیم، طبیعت و ورزش و شعر و موسیقی و هنر میتوانند نوشدارو باشند ...
عدالت و عطوفت
● راستی چه شد که «عدالت» نیاز جای خود را به عطوفت دریا (در بچههای بد) و فرار (در بهشت از آن تو) داد.
⧠ عدالت، بدون عطوفت ممکن نیست. و دلی که با طبیعت و شعر و موسیقی زیربنایی دم خور باشد، قطعاً خالی از عطوفت نخواهد بود.
دل به دریا زدم
● به اعتقاد من بهشت از آن تو از جمله بهترین ساختههای شماست. خود نیز چنین فکر میکنید؟ این عاقبت را دوست دارید؟
⧠ ساختن بهشت از آن تو برای من نوعی دل به دریا زدن بود. تجربهای تازه در کار و زندگی. بعد از خلع سلاح برای ساختن هیچ فیلمی این همه تلاش و صبر و تامل و تحمل به خرج نداده بودم. حاصل کار هرچه باشد، آن را از جان و دل دوست دارم. و اما عاقبت:
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز!
پانوشتها و منابع فایل اصلی
شمارهها مطابق فایل منبع هستند.
- 1
گزارش فیلم مهرماه 1380