بازگشت به آرشیو
یادداشت‌ها / ۲۷ آبان ۱۳۹۰

جوان بودم و عاشق سينما

«جوان بودم و عاشق سينما.دلم مي‌خواست تهيه‌کننده شوم. فيلم ايراني تهيه کنم و در سينماهايي مثل شهرفرنگ (آزادي) آتلانتيک (آفريقا) و يا راديوسيتي كه حالا انبار شده است، به نمايش بگذارم. اما فيلم خارجي بر بهترين…

نویسنده / گفت‌وگوعلیرضا داوودنژاد

جوان بودم و عاشق سينما
اندازه متن

منبع ثبت‌شده در آرشیو: خبرگزاری ایسنا 27 آبان‌ماه 1390

جوان بودم و عاشق سينما

«جوان بودم و عاشق سينما.دلم مي‌خواست تهيه‌کننده شوم. فيلم ايراني تهيه کنم و در سينماهايي مثل شهرفرنگ (آزادي) آتلانتيک (آفريقا) و يا راديوسيتي كه حالا انبار شده است، به نمايش بگذارم. اما فيلم خارجي بر بهترين سينماهاي کشور مسلط بود و هم من بايد تهيه‌کننده شدن را در خواب مي‌ديدم و هم صاحبان فيلم ايراني بايد اکران شدن فيلم‌هايشان را در اين سينماها درخواب مي‌ديدند. انقلاب شد. فيلم خارجي کم شد. جا براي فيلم‌هاي ايراني باز شد. من وارد سينما شدم. کارم به تهيه‌کنندگي رسيد. اگر فيلمنامه‌اي پيدا مي‌کردم که داستاني جالب و انساني داشت آنرا تهيه مي‌کردم و بصورت فيلم در مي‌آوردم. بالاخره وصال دست داد و من توانستم بعضي فيلم‌هايم را در سينماهاي رويايي‌ام به نمايش بگذارم. در تهران چهارگروه نمايش‌دهنده فيلم‌هاي ايراني وجود داشت و ما تهيه‌کنندگان جوان خيالمان راحت بود که اگر فيلم‌مان پروانه نمايش بگيرد. حتما در يکي از اين گروه‌ها که حدودا چهارده سالن نمايش داشت اکران خواهد شد. درآمد فيلم هم بعد از کسر اندکي ارقام مالياتي نصفا نصف، بين من تهيه‌کننده و صاحبان سالن ـ‌که بخش اعظمي ازآنها سالن‌هاي مصادره‌اي بودند ـ تقسيم مي‌شد. شرکت‌هايي هم بودند که کارشان پخش فيلم بود و بعد از اکران فيلم در تهران کار پخش فيلم در شهرستان وجمع اوري درامدها را انجام مي‌دادند و از سهم شهرستان تهيه‌کننده که گاهي سه چهار برابر تهران مي‌شد ده درصد بابت دستمزد پخش کم مي‌کردند.»

اين كارگردان در ادامه نوشته است:«علت اينکه دفاتر پخش فيلم از درامد تهران فيلم‌ها چيزي طلب نمي‌کردند، اين بود که توزيع فيلم در تهران بسيار ساده بود. چند گروه نمايش دهنده وجود داشت و صاحب فيلم با عقد قرارداد با سرگروه يکي از اين چندگروه به خودي خود امکان نمايش فيلم را درده پانزده سالن سينماي به دست مي‌آورد. البته و بطورمعمول چند سينماي ازاد هم توسط پخش‌کننده به گروه نمايش‌دهنده اضافه مي‌شد و تعداد سالن‌هاي اکران هرفيلم گاه کم وبيش به بيست سالن سينما مي‌رسيد و بعدها دفاتر پخش پنج درصد از سهم تهران صاحبان فيلم را نيز برکارمزد خود اضافه کردند. نکته مهم اين بود که در ان شرايط کانال‌هاي تلويزيوني هم فيلم‌هاي ما را مي‌خريدند و اين به بهتر شدن وضع مالي من و حتي بالاتر رفتن کيفيت فيلم‌هايم کمک مي‌کرد.»

داودنژاد در ادامه يادداشت «يكي از عاشقان سينماي ملي ايران » آورده است: «کم کم درآمدهاي ديگري هم براي فيلم پيدا شد.حقوق نمايش خانگي،حقوق هواپيمايي،حقوق فيلمخانه‌اي،حقوق فرهنگي وصحبت اين بود که اتوبوس‌ها و قطارها وکشتي‌هاو هتل‌ها و بيمارستان‌ها و هرجاي عمومي ديگري که فيلم‌هاي ما را نشان مي‌دهند بابت آن قراردادي ببندند و حقوقي پرداخت کنند.

بهرحال کار رو به رونق بود و زندگي شيرين‌تر مي‌شد. ازدواج و آمدن بچه‌ها و خريدن خانه اگرچه با سختي و تهيه فيلم‌هايي که اگرچه تحسين برانگيز نبود و فروش‌هاي فوق‌العاده نداشت اما شماتت و سرزنش هم نمي‌شد. موقعيت من را به‌عنوان تهيه‌كننده‌اي ميانه حال و متوسط که اصول حرفه‌اي کار را مي‌شناسد و به آن وفادار است جا مي‌انداخت و شرايطي را به وجود آورده بود که احساس مي‌کردم زندگي آبرومندانه‌اي دارم و درشکل دادن به سينماي ملي کشورم نيز در حد وسع خود خدمت مي‌کنم؛ اما هميشه يک نگراني مبهم و اضطرابي توضيح ناپذير با من همراه بود. باورم نمي‌شد کمپاني‌هاي جهاني پخش فيلم براحتي از خير بازاري مثل ايران صرف نظرکنند.»

كارگردان «مصائب شيرين» خاطرنشان كرده است:«در واقع آنچه مرا نگران مي‌کرد اين بود که در ايران سينمايي پاگرفته بود که با معيارها و کليشه‌هاي حاکم بر سينماي دنيا همخوان نبود. بازار سينماي جهان متکي بر کليشه‌هاي ثابت "برهنگي"وخشونت"بود و هست ولي در ايران سينمايي شکل گرفته که بدون اتکا به کليشه‌هاي "برهنگي"و"خشونت"به توليد انبوه رسيده و درطي دوسه دهه نسل‌هايي از تماشاگر هم براي خود تربيت کرده که از اين سينما توقعات رايج در بازارسينماي دنيا را ندارند و کم بيش امکان خرج و دخل سينماي ملي خود را فراهم مي‌کنند. احساس من هميشه اين بود که ادامه حيات اين سينما به نفع صاحبان کمپاني‌هاي جهاني فيلم نيست و به اين ترتيب آنها نه تنها بازار ايران را ازدست داده‌اند بلکه با نوع تازه‌اي از توليدات سينمايي هم مواجه شده‌اند که مي‌تواند لااقل در منطقه الهام بخش باشد و به احياي سينماي بومي و ملي کشورهاي خاورميانه و شمال افريقا نيز مدد برساند. اين مباحث که کم وبيش در برخي رسانه‌ها نيزمنعکس مي‌شد هميشه مرا با نوعي انتظار و تعليق همراه مي‌کرد و احساس مي‌کردم دشمني در گوشه‌اي کمين کرده و مترصد آن است که به طريقي در سينماي کشور نفوذ کند و به هرطريقي که ممکن است جريان پيشرفت آنرا تضعيف کند و به هر بهانه‌اي شده به آن ضربه بزند؛ و متاسفانه اين نگراني‌ها درحد فکر و خيال نماند و اينک که به گذشته مي‌نگرم مي‌بينم که چگونه قدم به قدم جريان تضعيف و انهدام سينماي کشور با بهانه‌هاي تجاري و سياسي شکل گرفت و درطول يکي دودهه بار ديگر به قول يکي از همکاران نظام هنري و رسانه‌اي کشور در مقابل رقيبان و حريفان بين‌المللي به استانه فروپاشي و شکست رسيده و بارديگر فيلم‌هاي خارجي فضاي سمعي بصري مملکت را اشغال کرده و مخاطبان فيلم‌هاي داخلي را بتاراج مي‌برد.»

داودنژاد معتقد است: «به نظر من مهمترين مشكلي که دامنگير سينماي ايران شد اين بود که مقامات مسول اجازه دادند که در نظام سينمايي ايران وابستگي‌ها جاي شايستگي‌ها را بگيرد و در شکل‌گيري مناسبات سينماي کشور روابط بر ضوابط غلبه پيدا کند و معيارها به جاي انکه متکي به لياقت‌ها باشد تدريجا دوستي‌ها و روابط گروهي و باندي و بده‌بستان‌هاي سياسي نقش اصلي را ايفا کند. خلاصه آنکه بخت سينماي ايران برگشت.

عده‌اي به نام دين،عده‌اي به نام هنر،عده‌اي با بحث‌هاي سياسي،عده‌اي با بحث‌هاي اجتماعي و جماعات ديگري با ادعاهاي ديگر بناي حمله‌اي همه جانبه را به سينماي ايران شروع کردند. نفوذي‌ها وارد شدند. به همه جا سرکشيدند و با نقاب‌ها و ظاهرسازي‌هاي گوناگون کوشش کردند در هرکجايي که براي سرنوشت سينما تصميم گرفته مي‌شود،جايگاه پيدا کنند و نقشه‌هاي خود را پياده کنند. اين عوامل ويرانگر که معمولادغدغه‌اي هم جز پول وقدرت و فخرفروشي ندارند مهمترين جايگاه خود را در مراکزصنفي و اداري سينما قرار دادند و کار ديناميت‌گذاري و ويرانگري سينماي ايران را آغاز کردند. بعد از مغشوش کردن مرز هويت‌هاي صنفي و تهيه‌کننده شدن مراکز پخش فيلم گام بعدي مقدمه چيني براي از هم پاشاندن گروه‌هاي سينمايي نمايش دهنده فيلم‌هاي ايراني بود. آنها که معمولاپايگاه خود را در شرکت‌هاي پخش فيلم قرارداده بودند کار خود را با کم کردن تعداد سالن گروه‌هاي نمايش‌دهنده شروع کردند. آنها در هرفصل و در پايان و آغاز هرسال بلوايي بپا مي‌کردند و با کاستن از تعداد سالن گروه‌هاي نمايش دهنده و بانفوذ در ادارات وارگان‌ها و نهادها برتعدادسالن‌هاي نمايش فيلم‌هاي خود اضافه مي‌کردند. يعني در قدم اول براي شرکت‌هاي پخش که کارشان پخش فيلم بود وحق نداشتند فيلم تهيه کنند اين امکان را فراهم کردند که رقيب تهيه‌کننده‌ها شوند و فيلم تهيه کنند! از همان زمان مي‌شد حدس زد و بسياري هم حدس زدند و با اطمينان گفتند که اين مقدمه‌اي است براي تقويت جريان دلال بازي در سينما که نهايتا مي‌تواند دراکولاي فيلم فارسي را از تابوت بيرون بياورد و سينماي تقليد و کپي‌برداري و سوپراستار محور خون سينماي مبتکر و خلاق و باصطلاح کارگردان محور را بمکد. به هرحال تقويت دفاتر پخش براي انها که با تاريخ سينماي ايران آشنا بودند و از مسايل اقتصادي و سياسي سينما هم کم وبيش سردرمياوردند نشانه‌اي بود که مي‌توانست از بازگشت روش‌هاي مديريتي متکي به سانسور و متمايل به کپي‌برداري از فيلم‌هاي خارجي حکايت کند؛کما اينکه فيلم‌هاي خارجي رانده شده از در، اينک از پنجره باز مي‌گشتند و بازار قاچاق ويديويي فيلم خارجي در حال گسترانيدن بازار سياه خود درداخل کشور بود و دلالان مي‌توانستند روي اشتياق ده‌ها ميليون مردمي که از بازار پرهياهوي هاليوودي وباليوودي جدا نگاه داشته شده بودند حساب بازکنند! به هرحال فرو پاشاندن گروه‌هاي نمايش‌دهنده فيلم‌هاي توليد شده درداخل بي‌ترديد ضربه‌اي بود که مي‌توانست موازنه را به نفع زد و وبندهاي مبتني بر دلالي و تجارت تقويت کند و تهيه‌کنندگاني را که سردرلاک خود دارند وفارغ از بده‌وبستان‌هاي مالي و سياسي به توليد فيلم‌هاي مستقل و آبرومندانه ايراني دل خوش کرده‌اند به سراشيب گرفتاري و احيانا ورشکستگي بکشاند. فروپاشي گروه‌هاي نمايش دهنده فيلم‌هاي ايراني آغاز شد و تعداد سالن‌هاي آنها بتدريج از 14 سالن به 12 و 10و 9 و بعدها دوگروه 3 سالني و نهايتا از هم‌پاشيدگي کامل گروه‌هاي ثابت و تضمين شده نمايش فيلم ايراني منجر شد! »

داودنژاد در قالب زندگي فرضي اين تهيه‌كننده نمادين در ادامه نوشته است: «روزهاي طلايي زندگي من به عنوان تهيه‌کننده‌اي که بدون اتکا چنداني به پول و پارتي فيلم تهيه و اکران مي‌کردم به پايان مي‌رسيد و دوران پريشاني و اضطراب و جنگ وجدل‌ها و زدوبندها و زيرميزي‌ها و پيمان‌شکني‌ها و بي‌رحمي‌ها آغاز مي‌شد؛ من که وقتي فيلمم را تهيه مي‌کردم و پروانه نمايش مي‌گرفتم مي‌توانستم با بستن يک قرارداد با يکي ازسرگروه‌هاي نمايشي براي اکران فيلمم در بيش از ده سينماي ممتاز و درجه يک پايتخت اطمينان داشته باشم و معمولا با کمک پخش، تعدادي سينماي آزاد هم پيدا مي‌کردم و بالاخره فيلمم باحدود بيست سالن در تهران اکران مي‌شد؛ اينک با بازاري آشفته مواجه بودم که بايد براي نمايش فيلمم به تک تک سينماهاي پايتخت مراجعه کنم و مذاکره کنم و درصورت توافق با هريک از آنها جداگانه قرارداد ببندم و اين يعني همان سنگ بزرگي که علامت نزدن بود و در واقع به چيزي علامت مي‌داد که جز تثبيت موقعيت پخش و مسلط کردن آن بر تهيه‌کننده و جريان توليد معناي ديگري نداشت. رابطه برقرارکردن با تک تک سالن‌ها براي هر فيلم فقط از پخش‌کننده‌هايي برميامد که اغلب در طي اين سال‌ها از طريق نهادها و سازمان‌ها و ادارات گوناگون با اجزا سينما در تماس قرار گرفته و با تک تک صاحبان و مديران سالن‌ها آشنا شده بودند و اينک به عنوان بخش خصوصي درسينما صاحب دفتر و دستک شده بودند و مي‌دانستند براي پولدار شدن بايد شعارهاي اول انقلاب نظير"عدالت اجتماعي" که فقط براي سرکارامدن و مسلط شدن بر اوضاع مناسب است از سکه بيافتد و شعارهاي عوام‌فريبانه ديگري نظير رقابتي کردن فضاي فعاليت‌هاي اجتماعي و اقتصادي برزبان‌ها جاري شود اما دست اندرکاران سينما مي‌دانستند که دولتي بودن بخش اعظم ظرفيت‌هاي نمايشي و سالن‌هاي سينماي کشور مجالي براي تحقق اينگونه شعارها باقي نمي‌گذارد و انچه درعمل اتفاق مي‌افتد شکل‌گيري باندها و دارودسته‌هاي توزيع و نمايش است که درعمل اکثريت را ازدايره توزيع درامدها بيرون مي‌فرستد و حتي اگر به افزايش درامد سينما منجرشود در واقعيت فقط اين زدوبندچي‌ها هستند که عوايد را قبضه مي‌کنند و اکثريت تهيه‌کنندگاني که سهمي دردفاتر پخش ندارند نهايتا بازندگان اين شرايط تازه خواهند بود.»

اين كارگردان در ادامه نوشته است: «به اين ترتيب من به عنوان تهيه‌کننده در شرايطي قرار گرفتم که اولاديگر از گروه‌هاي تضمين شده نمايش فيلم ايراني خبري نبود و فقط تهيه‌کنندگاني مي‌توانستند به آينده توليدات خود اطمينان داشته باشند که داراي تشکيلات مقتدر پخش باشند و دوما مي‌بايد فيلمي را که تهيه مي‌کنم براي پخش به دفاتري بسپارم که عملا رقيب من بوده و خود تهيه‌کننده هستند و بطور طبيعي فيلم‌هاي خود آنها براي فرصت‌هاي نمايشي بهتر در اولويت برنامه‌هايشان قرار مي‌گيرد. ورشکست شدن بسياري از همکاران من حتي تعطيل شدن بعضي از پخش فيلم‌ها که قادر نبودند شبکه روابط خود را با مراکز قدرت‌هاي مالي و سياسي در سينما توسعه بدهند حاصل همين دوران است. از طرفي در فضاي از هم‌پاشيدگي گروه‌هاي سينمايي تهيه‌کنندگان بدون پخش ناچار بودند و هستند فيلم‌هاي خود را براي اکران به دست رقبايي بدهند که داراي دفاتر پخش هستند و معمولا بهترين فرصت‌هاي نمايشي را براي فيلم‌هاي خودشان تدارک مي‌بينند و از طرف ديگر دفاتر پخشي مي‌توانستند به توفيق دست پيدا کنند که داري مناسباتي نزديک‌تر و پيچيده‌تر با نهادهاي اثرگذار در حوزه تبليغات و فضاهاي نمايشي باشند و اينهمه، به معناي رنگ باختن هرروزه هنر و فرهنگ در فضاي سينما و غلبه جستن اقتصاد و سياست بر ارکان آن بود و هست.

به اين ترتيب من مانده بودم وسينمايي که دران تهيه کردن فيلم روزبه روز سخت‌تر و گران‌تر مي‌شد و از همه مهمتر اندک رقيباني که صاحب پخش‌هاي قدرتمند و بانفوذ بودند و در تهيه فيلم نيز دست بالا را پيدا کرده بودند و نه‌تنها دسترسي انها به سوپراستارها و عوامل زبده فيلمسازي آسان‌تر بود بلکه به نحوي امکان دسترسي تهيه‌کنندگاني نظير من را نيز به عوامل پولساز در توليد پيچيده و مشكل مي‌کردند.

ضربه بعدي که سينماي ايران را هرچه بيشتر در دام باندهاي انحصارطلب و تماميت‌خواه انداخت تحولي بود که به شکلي اجتناب‌ناپذير در ادامه ساز وکارهاي مافيايي" نظام سينماداري"سينماي ايران را تحت‌تاثيرقرارداد و دامنه تاثيرات ان کليت نظام سرمايه‌گذاري و توليد و توزيع و نمايش سينما را در برگرفت. اجاره‌داري وخريد سالن‌هاي سينما توسط برخي تهيه‌کنندگان پرنفوذ که داراي پخش فيلم‌هاي مقتدر هم بودند حلقه محاصره اکثريت تهيه‌کنندگاني را که فاقد مراکز پخش بودند و در اجاره و مالکيت سالن‌هاي نمايش هم سهمي نداشتند کامل کرد؛ تهيه‌کنندگاني که فقط به کار تهيه فيلم مشغول بودند و خيال مي‌کردند که نظام‌هاي اداري وصنفي از امنيت شغلي آنها مراقبت مي‌کنند و از غلبه دار و دسته‌هاي انحصارطلب و تماميت‌خواه بر مجاري توليد و توزيع و نمايش جلوگيري مي‌کنند. در اين اوضاع تنها اميد باقيمانده براي من پناه بردن به ساير همکاراني بودکه در وضعيتي شبيه من قرار داشتند و در واقع اکثريت تهيه‌کنندگان سينماي ايران را تشکيل مي‌دادند. جمع شدن ما در کنارهم و به وجود اوردن تشکيلاتي صنفي که بتواند مسايل و مشكلات ما را ريشه‌يابي و طبقه‌بندي کند و انها را براي مسولان و دلسوزان سينماي ملي تشريح کند و از آنها براي بازگرداندن قانون وعدالت به عرصه توليد و توزيع و نمايش فيلم ايراني کمک بگيرد،آخرين اميد من وامثال من بود.

به هرحال در ميان همه کشورهاي دنيا ما تنها تهيه‌کنندگاني بوديم که بدون توسل به کليشه‌هاي "خشونت"و"برهنگي"فيلم توليد مي‌کرديم و مردم ايران را نيز به ديدن اين نوع از سينما عادت داده بوديم. باور ما اين بود که دلسوزان فرهنگ و مسولان کشور به داد ما خواهند رسيد و از افتادن سينماي ايران به دام تعدادي دار و دسته‌هاي افزون‌طلب جلوگيري خواهند کرد و دادخواهي نهادهاي صنفي را که اکثريت تهيه‌کنندگان را نمايندگي مي‌کنند خواهند شنيد؛ اما حيرت و ناباوري من زماني به اوج خود رسيد که ديدم نهايتا بر جايگاه نمايندگي صنفي ما نيز همان‌هايي تکيه زده‌اند که سردسته‌هاي باندهاي انحصارطلب وتماميت خواه بودند!

چاره چه بود؟ ايا براي من که سال‌هاي جواني خود را درکار تهيه‌کنندگي فيلم گذاشته بودم و اينک خانواده‌ام بزرگ وبزرگ‌تر مي‌شد و عروس و داماد و نوه هم بر همسر و فرزندان اضافه مي‌شد و کم کم به جايگاه پدربزرگ نزديک مي‌شدم امکان تغييرشغل وجود داشت؟ ايا به گرو رفتن سند خانه به بانک‌هاي خصوصي تازه تاسيس و گرفتارشدن به بهره‌هاي 25درصدي و تنها ماندن با فيلم‌هايي که در وانفساي گلادياتوري اکران امکان نمايش پيدا نمي‌کردند از گرفتار شدن به دام سرنوشتي شوم حکايت نمي‌کرد که رنگ باختن آرمان‌ها و قدرت گرفتن آز و طمع در سينماي کشور مرا به ان مبتلا مي‌کرد؟!

در چنين شرايطي بود که پرده اخر نمايشنامه ‌از بين بردن سينماي ملي ايران عزيز ما باز شد و سروکله سارقان و قاچاقچيان هم پيدا شد!

امروزه تقريبا همه مردم ايران از آنچه درفضاي سمعي بصري کشور مي‌گذرد خبر دارند. امروزه ده‌ها ميليون مردم ايراني بلکه صدها ميليون مردم فارسي‌زبان دنيا به جاي انکه مصرف‌کننده محصولات هنرمندان فارسي زبان کشور ايران باشند و درعرصه‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي و اينترنتي و سينمايي و نمايش خانگي با فيلم‌ها و سريال‌هايي مواجه باشند که حاصل کار تهيه‌کنندگان و هنرمندان کشور ايران باشد،با انبوهي فيلم و سريال خارجي روبرو هستند که به زبان فارسي دوبله شده و در بازارسياه ويديو و کانال‌هاي ماهواره‌اي و تلويزيوني به خورد مردم داده مي‌شود و جز ترويج فرهنگي که متکي به دو کليشه "غضب"و"شهوت"است کار ديگري انجام نمي‌دهد.»

داودنژاد در بخش پاياني يادداشت «سرگذشت يكي از عاشقان سينماي ملي» نوشته است:« در چنين شرايطي به جاي مراقبت از سينماي نجيب ملي ايران و تامين امنيت براي تهيه‌کنندگان و هنرمندان آن از سويي روز به روز برغلظت مميزي افزوده مي‌شود و ازسوي ديگر همه چيز به حال خود رها شده و باندهاي مافيايي و انحصارطلب و آگاه از شگردهاي بازتوليد کليشه‌هاي تجاري وسياسي، همه عرصه‌هاي توليد وتوزيع ونمايش سينماي کشور را در چنگ خود گرفته‌اند و با به حاشيه راندن اکثريت تهيه‌کنندگاني که داراي سازمان پخش نيستند و سهمي درمالکيت سالن‌هاي نمايش ندارند،سينماي مملکت را به عرصه تاخت و تاز تعدادي انگشت‌شمار از زدوبندچيان حرفه‌اي تبديل کرده‌اند.

وقتي من که موي خود را در کار تهيه‌کنندگي فيلم سپيد کرده‌ام دستم از توليد و نمايش کوتاه مي‌شود آيا انها که دار و ندار و جواني خود را به سينما آورده‌اند و درصدد کار و توليد براي سينماي ملي کشورخود هستند راه به جايي خواهند برد؟

آيا براي امثال من جز هرچه بيشتر خزيدن به کنج انزوا و از پا درآمدن در زيربار مشكلات يا دفاع درسر حد مرگ و مبارزه با باندهاي مافيايي و انحصارطلب و تماميت خواه چاره‌اي ديگر وجود دارد؟ آيا جز غصه و تالم و رنج چيزي در دستان من مانده که از باختن انها بهراسم؟ آيا سربازي براي سينماي ملي ايران تنها راه شرافتمندانه‌اي نيست که پيش روي من قرارگرفته است؟

سينماي کاسبکاري که ثروت آن بين ده درصد و فقر آن بين نود درصد تقسيم مي‌شود همان دراکولاي سي و اندكي سال قبل است که بار ديگر از تابوت بيرون آمده و به جان سينماي ملي ايران افتاده است. بايد آن را براي ابد به گورستان تاريخ بازگرداند.»

پانوشت‌ها و منابع فایل اصلی

شماره‌ها مطابق فایل منبع هستند.

1

خبرگزاری ایسنا 27 آبان‌ماه 1390