بازگشت به آرشیو
نقد آثار / ۷ تیر ۱۳۸۹

مهم داستان است

بعضی دیدارها ناگهانی بودن شان مثل باز کردن یک هدیه با چشمان بسته ذوق برانگیز است. بعد از عاشقانه به بهانه های سینمایی و این طرف و آن طرف گاه او را دیده بودم. گاه در موردش نوشته بودم و گاه از جنجال های صنفی که…

نویسنده / گفت‌وگوبهاره رهنما

مهم داستان است
اندازه متن

منبع ثبت‌شده در آرشیو: روزنامه شرق 7 تیرماه 1389 (پانوشت فایل ارسالی)

با کی؟ کی؟ کجا؟

با علیرضا داوودنژاد، در یک جمع خانوادگی، ۱۵ سال بعد از عاشقانه

مهم داستان است

بهاره رهنما

بعضی دیدارها ناگهانی بودن شان مثل باز کردن یک هدیه با چشمان بسته ذوق برانگیز است. بعد از عاشقانه به بهانه های سینمایی و این طرف و آن طرف گاه او را دیده بودم. گاه در موردش نوشته بودم و گاه از جنجال های صنفی که می نوشت، می شنیدم یا می خواندم. اما عجیب است این گذر عمر آدمی که در مدت این ۱۵ سال شاید هرگز به گپ و گفت و درد دل نرسیده بودیم. شتاب هر بار دیدار ما این ارتباط را در سلام و علیک و چه خبر خلاصه کرده بود. در سفر بودم که دوستی را دعوت کردیم تا بعدازظهر در باغ یک دوست دیگر هم را ملاقات کنیم. دوستم گفت: «آقای داوودنژاد برای سر زدن به گروه فیلمبرداری در همین شهر به سر می برند، می خواهی ایشان را هم دعوت کنیم؟» گفتم: «از خدام است که ببینم شان...»

بالاخره با لطف این دو دوستم بعد از پانزده سال سر فرصت می توانم با مردی که مرا عاشق شغلم کرد دیداری داشته باشم. بدیهی است که محور این گفت وگو نمی تواند چیزی جز این عشق باشد و این سوال سطحی همه زنان، که بعد سال ها که عزیزی را می بینند، می پرسند: «من خیلی عوض شدم؟» و البته این بار من با جواب هوشمندانه آقای داوودنژاد مواجه می شوم که: «بله خیلی! امروز به جای دختر شلوغ و پرشور آن روزها زنی را می بینم که بعد دیگری پیدا کرده و این را از وقتی چیزهایی که می نویسی می خوانم هم حس می کنم.» می گویم: «می دانم که آن روزها چقدر تحملم سخت بود!» می گوید: «اشتباه نکن شاید همه آن روزها فکر کردند که من تو را به خاطر ظاهرت انتخاب کردم اما واقعیت این بود که آن همه شور و جوشش و برون ریزی برایم مهم بود و البته پسری که آن روز با خودت به دفتر من آوردی؛ پیمان جوانی که بی حوصله و کم حرف یک گوشه نشسته بود و وقتی از او پرسیدم: چه کار می کنی گفت: هیچ کار، یه وقتایی می نویسم و وقتی پرسیدم: دوست داری فیلم بازی کنی به سادگی گفت: نه!»

یادم می افتد که زندگی با این مرد آرام و کم حرف که آن روزها نامزد من بود چه انتخاب متفاوتی بود برای منی که حتی یک لحظه هم نمی توانستم ساکت بنشینم و البته تحمل من برای او لابد خیلی سخت بوده. همین ها را به آقای داوودنژاد می گویم. اما او می گوید: «چقدر همین تفاوت بسیار رفتارهای شما دوتا رابطه تان را به عنوان یک زوج جذاب و سینمایی کرده.» می گویم: «پس روزی شما بنویسیدش.» می خندد…

از طرح عاشقانه «دو» که با پیمان حرفش را زده ایم می گویم و هر دو حسرت رفتن خسرو شکیبایی عزیز را می خوریم و از خاطرات مشترک با او می گوییم و اینکه چقدر جایش خالی است. بعد از اینکه در عاشقانه «دو» شاید آرش و غزال زیر فشار های مالی زندگی مشترک عشق را گم کرده باشند. شاید آن پیش بینی های نادر داستان (آقای شکیبایی) که: «صف اتوبوس دویست متر. بچه ام مریضه، بچه ام تب داره، و…» همه به وقوع پیوسته باشد. بعد از داستان دوم مجموعه من و زنی که در «گروه اکثریت» مادر داستان است حرف می زنیم و بعدتر آقای داوودنژاد از من می خواهد که عکسی اگر از پیمان دارم نشانش دهم. جالب اینجاست که ما اهالی تصویر برای خودمان که دوست و آشنای قدیمی هستیم، تغیرات مان در گذر زمان با آنچه تصویر از ما نشان می دهد تفاوت بسیار دارد. ما در بین خودمان مثل آدم های عادی تغییر می کنیم و پیر می شویم و این را خودمان بیشتر حس می کنیم. عکسی از آرش داستان عاشقانه به خالق عاشقانه نشان می دهم، می خندد و می گوید: «هنوز هم خواستنی است.» من با شیطنت تایید می کنم…

قرار می شود تهران را هم ببینیم. بیشتر ببینیم و از قصه ها و غصه هایمان داستان بسازیم و من می خندم و می گویم: «حتی اگر من هم بازی نکنم مهم نیست، مهم داستان است!» و آن شب خوب به پایان می رسد در حالی که می دانم با کی، کی، کجای این هفته ام شکل گرفت.

پانوشت‌ها و منابع فایل اصلی

شماره‌ها مطابق فایل منبع هستند.

15

روزنامه شرق 7 تیرماه 1389